یکشنبه سی ام تیر 1387
ادامه سفرنامه چشت شریف
قسمت دوم
دوشنبه 17/04/1387 ....
قريه غوري آباد : با هدف رفتن به قريه لوله مَرغ به قريه سفرس ميرويم تا ازآنجا به قريه لوله مرغ برويم چون قريه درطرف ديگررودخانه واقع شده است وپل روي رودخانه وجود ندارد . ولي پرسيده پرسيده به جاي اينكه به قريه لوله مرغ برسيم سرازقريه ي به نام غوري آباد ميكشيم . اهالي اين قريه اصلا ازولايت غور هستند ولي بنا به شرايطي ازمحل اصلي شان بيجا شده دراين منطقه زمين خريداري كرده ،سكني گزيده اند . درقريه مكتب نيست واطفال اين قريه مكتب نميروند
قريه لوله مَرغ :ازقريه غوري آباد ادرس گرفته تبه هاي بلندي را ورها هاي بي راهه ي را دور ميزنيم تا به يك قريه متروكه ميرسيم كه دروازه ها بسته است وهيچ زنده جاني ديده نميشود ، حالت عجيبي به آدم دست ميدهد كه دريك قريه متروكه بروي وحشت زده ميشوي ازآنجا دور ميزنيم كه يك كودك پسربا بيلي ويك دخترك همراهش سرراه ما برابرميشود ، ازموتر پايين ميشوم ميگم اهالي اين قريه كجايند ؟ ميگه نميفهمم چه ميگي . ميگم مردم اين قريه كجا يند؟ بازميگه نميفهمم چه ميگم ، فكرميكنم زبان من كمي مشكل دارد ، ولي او تيزطرفم نگاه ميكند ، لحظه اي فكرميكنم با كدام موجود ماوراء طبيعي روبه رو نباشم دراين دره خلوت واين قريه غيرمسكوني اين كودكان تنها اينجا چه ميكند ، لخظه اي فكرميكنم طرف بايد جن باشد يا ديو يا پري ، آخرش به حرف ميايد ميگه من گوشام نميشنوه ، حرف هاي شمارا نميفهممم ....به طرفي اشاره ميكند ميگه آنجا برويد مردم است ازآنها پرسان كنيد ، رد اشاره ي اورا ميرويم كه پيرمردي پيدا ميشود ،با دست به ما اشاره ميكند كه بياييد ...به سمت او ميرويم ، ميبينيم كه خيمه وخرگاه دراين دره است، درميان باغ هاي زردالووچارمغز... مردم همه ازقريه كوچ كرده به قول خودشان به "غورت" آمده اند . "غورت" به جايي ميگويند كه خيمه ميزنند . تا ميرسيم زير درخت زردالو فرش مياندازند وتشك مياورند وابراز محبت و... با تعجب ميبينيم كه با زبان پشتو صحبت ميكنند تعجب ما ازاين جهت بود كه شب قبل دريك بحث وگفتگو به اين نتيجه قطعي با همكارم رسيده بوديم كه درچشت شريف مردم پشتو ن نيست ، ولي حالا ميبنيم كه اون برداشت ونتيجه گيري ما فورا باطل شد ،تعجب بيشتراينكه اين مردم ازنظرقومي ميگويند ما تيموري هستيم وتيموري اصلا ريشه ي قومي اش به تاجيك ها برميخوره ، ولي چطورپشتو زبان شده اند ؟ خودشان ميگويند ؛ به علت سالها نشست وبرخواست با پشتونها ، حالا پشتوزبان شديم . ميگويند سابق ما مثل كوچي ها مالداربوديم ودراين مدت بيشتربا كوچيهاي پشتو زبان رابطه ومراوده داشتيم . مردم چنان با محبت وخوبي رفتارميكنند كه لحظه هايي كلا شرمنده ابراز احساسات شان ميشويم ، براي ما چاي مياورند وسرشته نان ميگيرند كه ما مانع ميشويم . درسرچشمه يك كاريز، يك نفرسوداگر دوره گرد دربرابركِيشته وآرد وگندم ، بسكوت وساجق و..... به اطفال ميدهد ....با غوث الدين صحبت ميكنم او به پسرش دستور ميدهد برو يك دسته گندم بيار ، پسرش يك دسته خوشه هاي گندم را ازخرمني كه هنوزنرم نشده است مياورد ، غوث الدين با كف دستش حدود ده خوشه را يك جاكف مال كرده خاك ميكند ، بعد پف ميكند به من نشان ميدهد كه ببين اين حاصلات ما است ، ميبينم كه گندمي نيست چند دانه گندم آن هم كاملا پوچ وخالي كه درواقع ميشه گفت پوسته ي گندم است دركف دست پيرمرد معلوم ميشود ، ميگويد آب كه نبود گندم اين ميشود ما فقط به اميد كاه اش اينها را جمع كرده ايم . غوث الدين درقريه لوله مرغ يك دختر9 ساله اش را براي پسر چهارساله اش بايك دختر2 ساله تبادله كرده است .
قريه پاي قلف : ازقريه لوله مرغ به قريه پاي قفل يا به قول اهالي پاقلف مياييم . درقدم اول ازعزيزالدين كه برادرارباب است ميپرسم چرا اينجارا پاي قفل ميگوييد؟ عزيزالدين ميگويد اين قريه را ازآن جهت پاي قلف ميگويد كه آب آن توسط يك بزرگ قفل شده است . ميگويم بيشترتوضيح بده يعني چه قفل شده است؟ ميگويد ؛ يك بزرگي كه مردي خيلي صاحب كرامت بوده است يك روز ازاينجا عبورميكرده است ، درهمان موقع ميبينه وقت نمازشده است ، ميخواهد وضو كنه ميبيند آب نيست ، دست بلند كرده دعايي ميكند ، درهمان بلندي كه ميبني عصايش را ميزند ازفضل وبزرگي خدا فوري چشمه اي به وجود ميايد كه عالم خدارا آب ميگيرد ، آن بزرگوارنمازش را ميخواند وميرود واين چشمه آن چنان آب ميدهد كه دريك لحظه دنيارا آب ميگيرد وتمام اين قريه هارا نزديك كه آب ببرد ، مردم به پيش اين بزرگوار كه نامش خواجه قبله بوده است وهنوز هم قبرش درتولك است ميروند ، عرض وداد ميكنند كه اين آب مارا به عذاب كرده زندگي مارا تبا ه كرده ، يك كاري بكن ، اين آغا كه خيلي بزرگوار بوده است اين دفعه دست بلند ميكند وميگويد قفل ، يك دفعه آب كم ميشود تا جايي كه مردم ميگه بس . وآب به اندازه ميشه .... ازهمان زمان تاكنون اين آب همينه كه ميبيني ، نه كم ميشه نه زياد .... اگردنيا را سيل هم ببره اين آب به همين اندازه است واگرتمام دنيا را خشكسالي ببره بازهم اين آب همين اندازه است ..... آب همچنان به اندازه فوران ميكند وما دست وروي تازه ميكنيم ...
ارباب نيست وپسرش كه حدود 14 يا 15 ساله است براي ما درزيردرخت كلان چارمغز فرشي مياندازد ودرحاليكه تشك را پهن ميكند وبالش ميگذارد ، ميپرسم مكتب ميروي ؟ ميگويد ؛ نه . ميگويم ؛چرا ؟ ميگويد ؛ رفتم خلاص كردم ... ميگويم ؛ آفرين ، پس فارغ شدي ؟ ميگويد؛ بلي . تا صنف پنجم خواندم .... ميگويم ؛ بعد چه شد ؟ ميگويد ؛ بعد مكتب خلاص شد ، ديگه من نرفتم .... پسرارباب با آنكه تا صنف پنجم را درس خوانده است ولي يك سطرچهاركلمه اي را نميتواند بخواند ... بي سواد مطلق .... تاسف ميخورم به حال آينده ونسل آينده ..... فكرميكردم ما قرباني جنگ شديم ولي اميدي به نسل نو هم نيست .....
بعد ازظهر درمهمان خانه ولسوالي بايك انجنيرآشنا ميشوم ، انجنيربشيركه اهل ولايت غزني وازولسوالي خواجه عمري است ، انجنيري را دركابل خوانده است ودراستخدام وزارت انرژي وآب است . او درمورد بند سلما به ما اطلاعاتي ميدهد كه خالي ازفايده نيست اگرباشما شريك سازم . انجنيربشيرميگويد : حدود 67 درصد پروژه تكميل شده است وتا پايان سال 2009 انشاءالله بند كامل شده به بهره برداري ميرسد ، البته اگرمسايل امنيتي مانع كارنشود . وي درمورد خصوصيات اين بند ميگويد : ارتفاع بند ازسطح دريا حدود 107 متروتاج بند ازاين كوه به آن كوه ، 551 متراست و ازنظرطولي 28 كيلومتررا زيرآب ميبرد . كه تا دره تخت تمام اين قريه جات وكشت زارها را شامل ميشود . و600 ميليون مترمكعب آب را ظرفيت دارد . و42 مگاوات برق ميتواند توليد كند كه سه توربين قرار است نصب گردد كه هرتوربين 14 مگاوات برق توليد خواهد كرد . ودرحدود 45 هزار جريب زمين زراعتي را زيركشت ميبرد . اين بند درقدم اول با هدف كمك به زراعت منطقه بسته شده است وهدف اصلي آن زراعت است ولي توليد برق ازاهداف دوم است وچنانچه آب كم شود ما به تدريج ازتوليد برق با ازكارانداختن توربين ها جلوگيري ميكنيم . درضمن عكاسي ازبند ممنوع است .... وحدود 77 ميليون دالرهزينه درنظرگرفته شده است ...
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387
خاطرات یک روزه یک وکیل درکشورغیرتستان
خاطرات یک روزه یک وکیل درکشورغیرتستان
21ثور1387
عبدالواحد رفيعي
صبح زود كه ازخواب برخاستم، ديدم پيامکي روي تلفنم ثبت شده است، پیامک ازملا... بود كه خبرداده بود سه نفرازشهادت طلبان داخل پايتخت شده اند، ولي موقعيت شان را نگفته بود. بايد تا چند روز ديگراتفاقي بيفتد. اين كه دركجا وكدام خيابان، بايد ازخودشان سوال كنم كه يك وقت خودم به تيربرابرنشوم ... خوب فعلا كه بايد درباره پارلمان فكركنم .....
تلفن را برداشته زنگ زدم به يكي از وكلا كه چند وقتي ميشود دريك ائتلاف باهم رفيق شده ايم. راستش حساب و كتاب ائتلاف ها و زد و بند ها ازبس زيادند، گاهي آدم فراموش ميكند كه كدام ائتلاف براي كدام چيز بود. زنگ زدم ازاو بپرسم كه اجنداي امروز پارلمان چه است. جواب دادند «ايشان در سفرخارج هستند....» مرتكه يك پايش اينجا است يك پايش در خارج ....
مجبورشدم به منشي پارلمان زنگ بزنم تا بدانم بالاخره امروز اجندا داريم يا نه؟ جواب داد " اجنداي خاصي نداريم، تشريف بياوريد اگرنصاب پوره شد روي یک اجندا بحث ميكنيم ..." . مطمئنم با اين همه گرفتاري ومصروفيتي كه وكلاي محترم دارند اول كه حد نصاب پوره نمي شود، دوم هم اجندايي نخواهيم داشت ..... با اين وضع تصميم گرفتم امروزهم به پارلمان نروم وضرورتراست كه سري به سفارت كشوردوست وبرادر"جابلقا " بزنم ،چون سفيركشوردوست وبرادر مي خواستند جزئيات مجلس سري ديروز پارلمان را بدانند. شما مي دانيد كه اين خارجي ها وسفارت خانه های مقيم كابل برخلاف سفارت خانه هاي ما درديگركشورها كه نميدانند سفارت خانه براي چه است،بيشترازما به جزئيات اين گونه مجالس علاقه مندند و برخلاف ما كه مجلس سري ميگيريم ولي نتيجه نمي گيريم ، آنها ازاين مجالس بيشترازخود ما نتيجه مي گيرند ...... زنگ زدم كه ازسفارت وقت بگيرم، گفتند: سفيربا وزيرصاحب (.....) امروز قرار ملاقات دارند، شما ميتوانيد با دبيراول سفارت ديدن نماييد، آن هم بعد از چاشت اگروقت كردند شمارا ميبينند. پدرلعنت ها ، هميشه وقتي تلفن مي كنم اين گب ها را مي زنند، باوركنيد اگرتلفن نمي كردم همينطورسرم را ميانداختم پايين وسرزده ميرفتم دم دروازه سفارت فوري راهم مي دادند وسفيررا هم مي ديدم، وقتي تلفن ميكنيم ازاين بهانه ها مي تراشند، نمي دانم به چه دليلي خوش دارند اينقدرآدم را سرگردان كنند، فكرمي كنند ما چشم دنبال ويزاي آنهارا داريم ....
وقتی برنامۀ رفتن به سفارت به تأ خیرافتاد ، تصميم گرفتم اقاي "جهان دارهفت سر" را ببينم كه تازه براي رياست جمهوري خودش را كانديد كرده است ،وقتي ازدفتربرآمدم يك عالم ازاين كساني كه به من راي داده اند دم دروازه جمع بودند با سرصدا و آه وناله ، فكرمي كنند ما كه وكيل شديم معجزه مي كنيم ، يكي ازآسمان مي گوید يكي ازريسمان. توصيه مي كنم هركاره يي مي شويد بشويد ولي وكيل نشويد. باوركنيد ازدست موكلين خود به ستوه آمده ام ، يك راي داده اند حالا انتظاردارند من بچه شان راهم تروخشك كرده پوشك كنم. بدون توجه به اينها موترم را سوار شده ازآنجا دورشدم، رفتم به دفترجهاندارهفت سر تا ببينم چه طرح و برنامه براي كار دارد. وقتي به دفترشان رسيدم ديدم قبل ازمن سه تا ازوكلاي ديگرازدفترشان برآمدند، اين ها را ديروز دردفترحزب "جبهه اتحاد قومي هم ديده بودم " نميدانم چرا هرجا مي روم اين چند نفرهم هستند! تعجب آوراين كه يكي ازاين ها ازحزب دموكراتيك خلق است و يكي هم عضو يكي ازاحزاب جهادي، اين كه چطورشده كه بعد ازسالها تيغ كشي وخون ريزي، اين گونه با هم دوش به دوش راه ميروند، بنا به همان دليل تاريخي وعقلي است كه گفته اند " سياست پدرومادرندارد " برپدرسياست لعنت ... بعد ازملاقات با اين كانديد رئيس جمهوري، ازآمدنم پشيمان شدم، پيشنهاد خاصي نداشت، بدتراين كه گفت با كمبود بودجه مواجه است ... ازآنجا برآمدم كه تلفن زنگ زد، يكي ازوكلايي بود كه در يك ائتلاف ديگربا او شريك هستم. گفت دردفتر"جبهه متفق وطني ، ......." كه ميخواهد روي انتخاب وزيرجديد خارجه به جاي وزير فعلي تصميم بگيرند و سخنگوي شان بعد ازظهر دريك كنفرانس مطبوعاتي نظرجبهه را اعلان مي كنند. اين سخنگو تا جايي كه من مي شناسم تا حالا سخنگوي چندين جبهه وحزب وكنگره و رهبربوده است و.... و ذاتاً "سخنگو" به دنيا آمده است و استعداد عجيبي درتغييرموضع ونظردارد ودرارائه ی همه گونه نظري استاد است، سخنگوي جبهه را ميگويم .... ، خود اين حزب هم خيلي شلم شوربا است. ازكمونيست ومائوئيست سابقه گرفته تا مجاهد و طالب در اين حزب عضويت دارند، اگرخواسته باشيد ازاحزاب موجود افغانستان چه درگذشته و چه درحال و چه درآينده نمونه گيري كنيد، حتما به دفتر اين حزب مراجعه كنيد .....
از آن جا رفتم به وزارت تحصيلات عالي تا كار دوتا بورسيه هاي خارجي بچه كاكا و برادرزاده ام را دنبال كنم وزيرصاحب گفته بودند اينها صنف دوازده را خلاص نكرده اند، رفتم از وزارت معارف شهادت نامه 12 را جوركردم ، حالا بروم كه كارگرميافتد يانه ؟
بعد ازظهر طبق قرار صبح، رفتم سفارت كشوردوست و برادر ..... كه خوشبختانه جناب سفيرهم ازملاقات با وزير.... آمده بودند و مرا ديدند. گزارش مفصلي ازجلسه سري پارلمان كه درباره مسايل امنيتي بود خدمت شان دادم. خيلي كيف كردند و حتي بعضي نكات را يادداشت كردند. هميشه وقتي چيزي را يادداشت مي كنند مي فهمم مهم است وهرچه بيشتريادداشت كنند مي فهمم قضيه مهمتراست و من بيشتركيف مي كنم. خيلي خوشحال شدند و درتوصيف مهمان نوازي هاي مردم افغانستان يك عالم گب زدند كه سرم را به درد آورد . نمي دانم چرا اين جماعت خارجي بسيارعلاقه دارند ازمهمان نوازي وغيرت افغانها براي ما حرف بزنند .... ازآن جا برآمدم كه درسالون انتظار يكي ازمعاونين رياست امنيت ملي را ديدم. با ديدن من تعجب كرد ولي نميدانم چرا كمي دست پاچه شد. ازدليل آمدنش سئوال كردم، گفت كه يكي ازفاميلهايش مريضه به دنبال ويزه هستند. نپرسيدم براي ويزا چرا اين وقت روز مراجعه كرده است ....
ازآنجا بايد آقاي ويليام را مي ديدم كه اهل كشور"جابلستان" است، ولي دوست شخصي من است. مهارت خاصي درزبان پشتو دارد وفارسي دري را مثل زبان مادرش مي فهمد. او علاقه دارد هرروز بعد ازظهروقتي من ازپارلمان خلاص ميشوم مرا ببيند. علاقه مندي عجيب به مسايل روز افغانستان دارد. مناطق جنوب را قريه به قريه گشته است و چند مركز درماني وتعليمي هم براي مردم ساخته است، ولي خيلي آدم عجيبي است. وقتي چيزی را پيش بيني مي كند حتماً اتفاق ميافتد، مثل كف بين ها، مسائل افغانستان را پيش بيني ميكند. هرچيزي را كه او مي گويد بعد ازچند روز اول دريك روزنامه خارجي معتبرنشر مي شود، بعد بي بي سي اعلان مي كند بعد همان پيش بيني دركابل اتفاق ميافتد ..... او را ديدم پاره اي مسايل را با هم درميان گذاشتيم كه ازمن خواست باكسي نگويم. من هم براي حفظ اسرار ملي خوش ندارم اينجا بگويم. درضمن من هم چيزهايي را كه شنيده بوم به او گفتم ، خيلي خوش شد و در آخر رو به من كرده گفت: «من افغاني به صداقت وراستي تو نديده ام!» خيلي تشكر كرد و در باره ی غيرت و مهمان نوازي افغان ها يك عالم گب زد و تاكيد كرد؛ تك تك سربازان كشورش چقدرخاطرات خوشي ازمهمان نوازي افغانها دارند ....
بعد از آن درميزگردي دريكي از تلويزیون هاي خصوصي شركت كردم. نميدانم چرا اين تلويزیون درمورد هرمسئله اي مرا دعوت ميكند، اين بار بحث درمورد "جنگ سريال ها" ودرگيري تلويزونهاي خصوصي با وزيراطلاعات و فرهنگ است كه اين روزها برسر پخش كردن اين سريال ها وپخش نكردن آن ها به شدت ادامه دارد، ولي باوركنيد هنوز نمي دانم كه چه موضعي بگيرم، چون از نتيجه وعاقبت اين كش مكش مطمئن نيستم. براي من اصلا نرخ روز خيلي مهم است. راستش هنوز دراين مورد خاص نرخ به دستم نيامده. با اين وجود رفتم و چند كلمه اي در مورد آزادي رسانه ها گفتم ... آهان يادم رفت كه بگويم جناب سفيردرباره ی ماندن يا رفتن وزير اطلاعات و فرهنگ كشور هم گفتني هايی داشت كه گفت «به زودي به سمع ريئس جمهورشما ميرسانيم ....» دراين ميزگرد البته بعضي گفتند سريال ها باشد، بعضي گفتند نباشد، ولي من از آنجا كه خوش دارم يكي به ميخ و يكي به نعل بزنم، موضعم را فعلا و براي 24 ساعت دیگر اين گونه بيان داشتم: درصورتي كه درروابط شكننده ي ما با كشورهاي دوست و كشورهاي همسايه وهم چنين دموكراسي جوان و نوپاي ما صدمه وارد نكند، پخش آن ادامه پيدا كند، ولي درصورتي كه با ارزشهاي اسلامي و ملي ما درتناقض نباشد پخش آن ادامه پيداكند! و...
از آنجا خسته و كوفته برگشتم به دفترارتباطات عمومي ام كه كارت دعوتي روي ميزم ديدم. ازسفارت كشوردوست و برادر " پشت كوه قاف " بود كه به مناسبت روز ملي شان مجلس مهماني گرفته بودند ، نمي شد نرفت، پارسال كه رفتيم در آخر مهماني سرهرنفريك پاكت به هركدام ازمهمانها دادند. داخل پاكت يك مقدار دالر بود. چيزدندان گيري نبود ولي به رفتن ميارزید. بعدا گفته شد كه داخل پاكت يكي از وزرا 50000 دالر بوده است! من هميشه معتقدم كه دراين كشور آدم وزيرباشد بهترازاين است كه وكيل باشد، مسئوليت و درد سرش كمتر ولي منفعت و درآمد ش بيشتر .... بگذريم. رفتيم ... سالن پر بود و جناب سفير با بعضي بيشتر با بعضي كمتر، با بعضي به صورت راست و با بعضي به صورت خميده خوش وبش مي كرد. ازطرز رفتارسفيربا بعضي مي شد فهميد كه طرف چقدر ميارزد. وقتي برآمديم برخلاف پارسال ازپاكت خبري نشد، گفتیم شايد بعدا بفرستند، چون پارسال آن پاكت ها براي دهنده وگيرنده كمي مايه شرمندگي شد.امسال شايد به صورت زيرميزي بعدا بفرستند. خوب خدا مهربان است .........
حالا با اجازه بروم بخوابم كه فردا كاردارم ...
برگفته شده ازسایت دردری
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387
عکس هایی ازولسوالی چشت شریف
خانقاه مخروبه که محل عبادت طریقه ی چشتیه بوده است
زیارت ومقبره ی سلطان مودود چشتی
قرآن ُ پنجره ای به سوی نور
عکاسی درچشت شریف ُ این تنها عکاسی دراین شهر است .
کودکانی خارکن که ازکوه برگشته است ساعت ۸ و۳۰ صبح اینان ازکوه برگشته بودند .
برنج وشالیکاری درقریه ده زبر
قریه سلما
پل لرزانک ساخت مردم محل برا عبور ازرودخانه .
چوپانی درقریه سنج
شنبه بیست و دوم تیر 1387
سفر به چشت شریف
يك شنبه 16/04/1387 برابربا 6 جولاي 2008
سفربه ولسوالي چشت شريف !
ولسوالي چشت شريف در160 كيلومتري شرق هرات واقع شده است كه ازمسيرولسوالي "اوبه" در90 كيلومتري هرات ميگذرد ودرسرشاه راه هرات به چخچران واقع شده است .چشت شريف يكي ازولسوالي هاي مهم هرات است كه معدن مهم سنگ مرمر وهم چنين بند حياتي ومهم سلما درآن واقع شده است . ولسوالي چشت ازآنجا كه دركنار درياي هريرود واقع شده است ، يكي ازولسوالي هاي زراعتي وحاصلخيز ميباشد كه زمينها ي آن دوفصل كشت ميشود، يك فصل گندم وبعد ازبرداشت گندم روي همان زمين ماش ميكارند . ازديگرحاصلات اين ولسوالي برنج صدري وبرنج نيلوفر است كه جزو حاصلات مهم اين ولسوالي ميباشد .
حدود ساعت يك بعد ازظهربه ولسوالي چشت شريف ميرسيم كه روي طاق دروازه ي ورودي آن نوشته شده است "به مركزطريقه ي چشتيه خوش آمديد . درسمت چب دروازه ورودي درست به كنارسرگ ساختمان خرابه ي ازخانقاه شريف واقع شده است كه محل عبادت طريقه ي چشتيه بوده است . كمي آن طرف ترازاين خانقاه زيارتي با دوگنبد ومنار ديده ميشود كه قبر سلطان مودود چشتي يكي ازبنيان گذاران ومبلغين طريقه ي چشتيه است . درميان صحن زيارت يك مدرسه ديني واقع است كه تعدادي ملا وآخند زندگي ميكنند وتعدادي كمي زائرين ازاطراف ولسوالي درحال زيارت است درميان زيارت روي يك لوحه ي كه قاب گرفته شده است درمورد سلطان مودود چشتي با خط خوش وقلم ني يك باب مدحيه ولقب نوشته شده كه من خلاصه ي آنرا چنين خلاصه ويادداشت كردم :
حضرت سلطان مودود چشتي دررجب سنه 433 ه ق درچشت شريف به دنيا آمد ودرعمر 7 سالگي قرآن را ازحفظ بود وبه عمر 16 سالگي به كمال علوم رسيد ودراين هنگام كتاب هاي منهاج العارفين وخلاصت الشريعه را تصنيف كرد ودر29 سالگي ازجانب پدربزرگوارش سيدنا ناصرالدين ابويوسف چشتي ، برسجاده خلافت وارشاد نشست وبه هدايت خلق مشغول گشت ودرممالك شام ، فلسطين ، عراق ، عربستان ، وبلخ وبخارا ، سيرنمود. به روايتي 12 خليفه دراطراف واكناف داشته است . ومريدان زيادي ازانس وجن داشت . ودرجمله اي چنين آمده است " ونقل است كه اگروي را طواف كعبه آرزو بودي ازنظرمردمان غائب شدي وطواف نموده بازآمدي " ....
درمورد سلسله چشتيه درهمين لوحه چنين نوشته شده است :" سلسله ي چشتيه در314 هجري توسط خواجه شراف الدين ابواسحاق شامي ، شايع واساس گذاري شده است ..." ولي دراين لوحه گفته نشده است دركجا ودركدام شهر .. ......ودرادامه چنين آمده است : "سلسله ي قادريه توسط حضرت شيخ عبدالقادرگيلاني ، وسلسله ي سهرورديه توسط شيخ شهاب الدين سهروردي درسنه 620 ه وسلسله ي نقشبنديه توسط شاه نقشبند درسنه حدود 800 ه ق پايه گذاري شده است ....
طبق معمول ميرويم به ولسوالي ، ولي بازهم طبق معمول ولسوال تشريف ندارند وبا رئيس اداري لحظه اي را صحبت ميكنيم ودرمهمان خانه ولسوالي درطبقه سوم ساختمان ولسوالي كه سه سال قبل توسط نيروهاي خارجي اعمارشده است ميرويم ولي مهمان خانه نسبت به سه سال قبل كه ديده بوديم وچند شبي را مهمان بوديم چنان تخريب شده است كه يك لحظه فكرميكني توسط كدام نيروي مهاجم چوروچباول گشته است . ظروف آشپزخانه كاملا به غارت رفته است ، درهاي كابينت آشپزخانه ازجا كنده شده است اجاق گازخراب شده است، اطاقي كه براي مهمانها تخت گذاشته شده بود كاملا غارت شده است نه ازدوشك ونه ازپتوهاي نو آن درسه سال قبل خبري است وروي آن يك فرش كهنه انداخته شده است ، وارد سالن كه ميشويم چوكي به صورت درهم ريخته هركدام دريك گوشه ي مثل اينكه پرتاب شده باشد افتاده اند ، روي ميزهايي كه براي كنفرانس روم است وقتي دستي ميزني انگشت آدم تا ده سانت داخل خاك فروميرود ، راه پله هاكاملا كثيف ومملو ازكاغذ هاي باطله وپاكت ها ي خالي بسكويت وپلاستيك وخاك و..است ، شيرهاي آب دست شويي همه خراب اند وازيكي آب به صورت دايم ميرود وبسته نميشود ولي آب گرم كن آن كارميكند چراكه سربازان ميايند درتشنابي كه اصلا برا ي حمام نيست حما م مكينند ، برق بيست وچهار ساعته ازشركت هندي كه پروژه بند سلما را كارميكند درولسوالي وجود دارد .... ازيكي ازمسئولين سوال ميكنيم كه چرا اين ساختان واين مهمان خانه به اين روز افتاده است ؟ ميگويد هركسي كه آمده يك چيزي را برداشته برده است ، فلان مقام پتوهارا برد ، فلان اداره ظروف را برد ، كي باشه كه پرسان كند ؟
شنبه پانزدهم تیر 1387
مراسم سنگ تهداب گذاری
مراسم تهداب گذاري !!!!
عبدالواحد رفيعي
15/04/1387
مراسم تهداب گذاري يك باب ساختمان تشناب عمومي درشهرهمچنان ادامه دارد .
اين مراسم كه ازچند روزبه اين سوجريان دارد ، با گذاشتن اولين سنگ تهداب توسط والي شهرشروع و با گذاشتن دومين سنگ تهداب توسط قوماندان پي آرتي وسومين سنگ تهداب توسط معاون والي ادامه يافت ، ودرادامه وكلاي پارلمان ونماينده گان شوراي ولايتي هركدام سنگ هاي تهداب مربوط خودشان رابه تهداب گذاشتند وقرار است سنگ تهداب گذاري اين تشناب درروزهاي آينده طبق نوبت توسط روئساي ادارات مربوطه ومديران ادارات وملاامامان محترم وهمچنين وكلاي گذرواربابان ده ادامه يابد وهركدام به نوبت سنگ مربوط خود شان را درتهداب اين ساختمان بگذارند . قابل ذكر است كه هركدام ازاين سنگ ها به صورت بسيارزيبايي كاغذ پيچي وتزئين شده است وسرهركدام يك شاخ گل به شكل شاخه گل هاي سنگ قبرقرارداده شده است .... درپايان قابل ياد آوري ميدانم كه ازمراسم پايان مراسم نيزگزارشي براي اهالي گرامي شهر خواهيم داشت ..... پايان .
چهارشنبه پنجم تیر 1387
طنز ی که ادامه دارد ..
قصه ي دخترديوانه !
عبدالواحد رفيعي
5/4/1387
اصل قضيه ازآنجا شروع شد كه تلفن دفتر" بنياد حمايت ازدختران وزنان دوردنيا " به صدا درآمد ومردي ازآن طرف گوشي با صداي پيري سوال كرد؛ دفترحمايت اززنان ؟ صداي جواني ازاين طرف جواب داد ؛" بله پدرجان بفرماييد ، اين جا "بنياد حمايت ازدختران وزنان دوردنيا" است ". پيرمرد چنين خبرداد كه ؛ چند روزي ميشود دختري را كه ديوانه است ازخيابان پيدا كرده ازروي دلسوزي ومراقبت ازدست افراد بي بند وبار.... ، به خانه ام برده ام و.... كسي ازاين طرف تلفن حرف پيرمرد را قطع كرد وپرسيد ؛ مگه شما با دخترنسبتي داشتي ؟ يا اورا ميشناختي ؟ ..ازآن طرف جواب داد ؛ " نه... " ازاين طرف گفت : خوب چطوردخترناشناخته ونامحرم را به خانه ات بردي پدرجان ؟ كاراشتباهي كرده اي ،اين كارشماازنظرشرعي واسلامي مسئوليت دارد ،... آدرس بده ما بياييم .....
گوشي را محكم گذاشت وبا خود غُرزد ؛ عجب آدمايي ، دخترجوان را ازخيابان برداشته به خانه اش برده كه من ميخواستم ازاومراقبت كنم ،ازكجا معلوم كه خودت ....
وقتي مامورين بنياد به خانه پيرمرد رسيدند ، اول چيزي كه ازدخترپرسيدند اين بود كه شب ها كجا ميخوابيدي ؟ دخترك كه ديوانه مزاج معلوم ميشد وبسيارجوان وزيبا بود ، لبخندي زد وگفت ؛ " پيش خاله ، خيلي زن مهربان وخوبي است ...." مامور ديگري با پيشاني گرفته وهزارويك رقم سوال وگمان درذهنش ، پرسيد ؛ "شوهرش كجا ميخوابيد ؟" دخترك خنديد وگفت ؛" من چه ميدانم كجا ميخوابيد ؟...." ولي باآن هم مامورين بنياد قانع نشدند وبراي اطمينان ازسلامتي دختر، دختررا راست بردند شفاخانه .....ازطرفي لبخند دخترك درجواب دادن براي مامورين بسيار شك برانگيز بود ومامورين حق داشتند تا مشكوك باشند ،....خوشبختانه شفاخانه ازسلامتي دخترخبردادند وحتي يكي ازمامورين بنياد صريحا ازداكترپرسيد كه ؛ حامله خو نيس ؟ وداكترجواب داد ؛ نه خاطرجمع باشيد .... ومامورين بنياد با ناباوري تمام ازاين بابت كه دختري چنين مقبول وجوان ، رها شده درشهري چنين بي دروپيكر، حامله نيست ، وحتي به او تجاوزهم نشده است، خاطرجمع شدند . سرگذشت دخترنشان ميداد كه دخترديوانه است ومدتي را دردارالمجانين زنانه بوده است ولي ازسه سال به اين طرف كه سئولين دارالمجانين تصميم گرفتند بخش زنانه را ببندند ، اين دخترهمراه چندين زن ديگربه خيابانها رها شد واين دخترنيزازآن تاريخ درخيابانها ي شهررها بوده وشب ها را درخانه هاي مردم سپري ميكرده وروزها درشهربه گدايي مشغول بوده است . تا اينكه درغروب يك روزبهاري ، دختربه درب دكان اين پيرمرد پيدا شده ازپيرمرد ميخواهد به او اجازه دهد شب را دردكان او سپري نمايد ولي پيرمرد دلش ميسوزد واورا به خانه اش ميبرد . ....
مسئولين بنياد باهم جلسه كردند كه با اين دخترچكار كنند ؟ احساس مسئوليت عجيبي دروجود همه ي شان پديدار شده بود ونميخواستند دختري به اين جواني وزيبايي ، حتي اگرديوانه باشد درشهري به اين بي بندوباري رها باشد وممكن باعث آلودگي جامعه اسلامي شود وبدتر ازآن ممكن جوانان شهررا به دام وسوسه ي شيطاني گرفتاركند . تا اين شورومشوره به جايي برسد ، چند روزي گذشت ودراين چند روز مامورين بنياد به نوبت ازدخترمراقبت ميكردند و هرشب يكي ازمامورين اورا به خانه اش ميبردند وصبح بازبه دفتربنياد برميگرداندند .... ...... بعد ازشورومشوره زياد وتماس با چندين وكيل ومشاوردرامور زنان ،ذريعه مكتوب رسمي كه دربخشي ازآن آمده بود :" براي جلوگيري ازفحشا وحفظ كرامت انساني يك زن درجامعه اسلامي ومراقبت ازبقيه زناني كه دراثرشرايط ناگوارمجبوربه ترك خانه خود شده ودرشهررها ميشوند ،بدينوسيله "فلاني" بنت "بهماني" كه ازسلامتي عقلي برخوردارنبوده وفاميل واقارب اونيزمعلوم نيست ، خدمت معرفي ميگردد تا وظيفه اسلامي وشرعي تان رادرقبال محافظت ازوي انجام داده وايشان را تحت حمايت هاي انسان دوستانه واسلامي خود قرار دهيد ..... " همراه اين مكتوب ازآنجا دختررا به رياست امورزنان تحويل دادند . رياست امور زنان شهر چند شبي ازوي نگهداري كردند ودراين مدت مشغول شورومشوره بودند ، بلاخره حوصله شان سررفت ودختررا ذريعه مكتوبي رسمي به دارالمجانين شهر تحويل دادند . دربخشي ازمكتوب همراه دختر آمده بود ؛ " وظيفه اسلامي وشرعي ما است كه ازاين گونه زنان حمايت كنيم تا جامعه سالم داشته باشيم "وهم چنين درادامه مكتوب گفته شده بود :" ...گرچند ما نماينده وزارت زنان درشهرميباشيم ولي باوركنيد هنوز كه چندين سال ازتاسيس وزارت زنان ميگذرد لايحه وظايف ما مشخص نشده است وخصوصا براي اينگونه قضايا اولا كه هزينه وتخصيص خاصي نداريم ، درثاني ما محلي براي نگهداري اينگونه زنان را نداريم ووظيفه ما هم پناه دادن به زنان فراري آنهم ازنوع ديوانه ي آن نيست ومهمترازآن اينكه ما "پاليسي ساز" هستيم ،نه حمايتي ، ووظيفه ما تدويروركشاب ها وسمينار ها براي بالا بردن سطح آگاهي زنان درمورد حقوق شان است ، ولي با اين وجود قول ميدهيم كه دروركشاب هاي بعدي ايشان را شامل نماييم ........".
ولي بعد ازچند روز....مسئولين دارالمجانين نيز ذريعه مكتوب رسمي دختررا به مركز نگهداري زنان بي سرپرست وفراري به نام "شيلتر" تحويل دادند . دربخشي ازمكتوب آمده بود ؛ " ما ازمدتها است كه درمركزخود زنان ديوانه نداريم وفقط مردهاي ديوانه را نگهداري ميكنيم وپرواضح است كه زنان دركنار مردان ديوانه مراقبت نميشود چون محلي كه ما براي نگهداري زنان ديوانه داريم خانه اي است كه ديوار آن كوتا ه ونا مطمئن است وما براي پيش گيري ازوقايعي نظيرسوء استفاده جنسي مردان ديوانه اززنان ديوانه ، زنان ديوانه را ازمدتها است كه مرخص كرده ايم وهمين زن هم جزو همان زناني بوده است كه ما ازسه سال به اين طرف رها كرده بوديم و يا به فاميل هاي شان تحويل داده بوديم..." همراه مكتوب دختربه "شيلتر" تحويل داده شد .
"شيلتر" يا همان پناهگاه زنان بي سرپرست نيزبعد ازچند شب نگهداري ازدختر وي را ذريعه مكتوب رسمي كه دربخشي ازآن وظيفه اسلامي وشرعي هركسي را درقبال حقوق زنان گوشزد كرده بود اعلان كردند كه ما اززنان سالم نگهداري ميكنيم نه ازديوانه ها ، واين زن ازآنجا كه ديوانه است ، خطرناك ميباشد وباعث آزار واذيت بقيه زنان ودختران ميشود . با اين توضيح ،دختررا به "موسسه ي حمايت اززنان ودختران درحال خطر" تحويل دادند.
موسسه "حمايت اززنان درحال خطر" بعد ازچند شبانه روزشورومشوره با همديگر به اين نتيجه رسيدند كه اين دخترازآنجا كه درحال خطرنيست بلكه درجريان خطراست ، شامل برنامه هاي حمايتي آنان نميشود ،بنا براين تصميم گرفتند به يك موسسه ديگرتحويل دهند وضمن مكتوب نوشتند اعلان كردند كه ما اول زنان درحال خطررا شناسايي ميكنيم بعد مورد حمايت قرار ميدهيم " واضافه نمودند كه ما براي زنان درحال خطرفعاليت ميكنيم نه براي زنان درجريان خطر، .... " دختررا به موسسه " ارتقاء وحمايت ازحقوق زنان" فرستادند . اين موسسه نيز بعد ازچند روز كه ازدخترحمايت كردند همراه مكتوبي جواب دادند :" موسسه ما محلي براي نگهداري وحمايت اززنان بي سرپناه نيست ، وچنانچه ميدانيد ما براي ارتقاء ظرفيت زنان كورسها وكلاسهاي آموزشي تدويرميكنيم كه چنانچه ايشان مايل باشد ميتواند ازكورس هاي دلخواه خود مثل خياطي ، انگليسي ، گلدوزي منجوق بافي وحتي كامپيوترو... بهره مند گردد وما وظيفه اسلامي وانساني خود ميدانيم كه ايشان را دراين زمينه ها كمك كنيم ...."
اين سلسله نقل وانتقال دختر ادامه داشت و دخترازاين موسسه به آن ارگان ازآن ارگان به اين دفترواز...تحويل داده ميشد طوري كه با اكثركارمندان موسسات آشنا شده بود وآنها را حتي ازنام كوچك صدا ميكرد ، تا اينكه يكي ازموسات حمايت اززنان فكري به سرش زد وازاثرآن فكرابتكاري به خرج دادند ، به اين صورت كه همه اين موسسات را براي يك جلسه حمايتي مشترك براي حل اين معضل بي سابقه دعوت كرد، البته با صرف كيك وچاي . همه موسسات حمايتي زنان ، ازاقصا نقاط شهرجمع شدند تا يك تصميم اساسي براي سرنوشت اين دختروحتي دختران ديگري كه با اين سرنوشت مواجه ميشوند بگيرند ، لذا براي محكم كاري وانجام كاراساسي ، ارگانهاي دولتي را نيز دعوت كردند ...... چنين بود كه جلسه اي با سران شهرازقبيل والي ، قومانداني امنيه وآمرجنايي ، حارنوالي ، قضات وخيلي ازارگانهاي علاقه مند امورزنان مشوره كردند وبعد از چندين ساعت بحث وگفتگو تصميم گرفتند فعلا تا روشن شدن سرنوشت قطعي وي ، دختررا به مركز اصلاح وتربيت بسپارند ،وجلسه براي تصاميم بعدي به نشست هاي بعد موكول شد و قرار شد اين جلسات نوبتي به صورت هفتگي تا روشن شدن وضعيت قطعي دخترالبته همراه با صرف كيك وچاي برگزار شود . ولي بعد ازچند روز، حارنوال شهر ذريعه مكتوب رسمي اعلان كرد ؛ چون اين دخترجرم محرزمرتكب نشده است وازطرفي ازسلامتي عقل هم برخوردار نيست ، نگهداري آن درمركز اصلاح وتربيت غيرقانوني بوده ومطابق كنوانسيون هاي بين اللملي ازجمله اعلاميه جهاني حقوق بشركه اين روزها وبال گردن ما شده است ، مصداق كامل سلب آزادي ميباشد وممكن ما ناخواسته به نقض حقوق بشرمتهم گرديم ... " با اين دليل قاطع دختررا ازمركز اصلاح وتربيت نيزاخراج كردند ...درهمين گيروكش ودرحاليكه جلسات دوره ي براي حل مسئله ادامه داشت ، اتفاق جالبي افتاد . دخترمورد بحث به صورت غافلگيركننده وناگهاني وناخواسته ، طفلي به دنيا آورد .
.........همه ازشنيدن اين خبر نزديك بود غش كنند، ولي نميدانم ازخوشحالي بود يا ازتعجب يا ازترس يا .... به قول معروف "مشكل يكي بود ترقيد دوتا شد" . حالا مشكل اول اين بود كه اينها دونفرشده بودند ، مشكل دوم اين بود كه معلوم نبود طفل مربوط به كدام ارگان است ؟ دراينجا ثارنوال شهردستش بازشد ودختررا به اتهام زنا دستگيركرد ، ولي ازآنجا كه محل مناسبي براي نگهداري او نداشت ، دختررا دوباره با اخذ تضمين به پيرمرد تحويل داد تا دوسيه نسبتي شان طي مراحل قانوني نمايد . تحقيق وبررسي براي شناسايي ارگان صاحب طفل ادامه دارد . ودختركه حالامادرشده است، دوباره به پيرمردي كه روز اول زنگ زده بود برگردانده شد. پايان.
یکشنبه دوم تیر 1387
سفر به بادغیس 4
ادامه سفربه بادغیس
قريه گنده اب
قريه گنده آب ، بعد ازصعود به آخرين تبه ازچندين تبه ، وگردش به گرد يك پيچ ناگهان به چشم ظاهرميشود . اين رسيدن ناگهاني زيبايي جالبي دارد كه همه را واداربه واكنش ميكند وبعضي ازهمسفران ناخودآگا صدا ميدهند كه : اينه رسيديم ... درست مثل بازار گلران كه او نيز همين حالت را دارد . ازهمان نقطه من عكس اين قريه را گرفتم . چشم اندازعجيب ازيك قريه كاملا خشك وگيلي وشبيه به زمين شخم زده شده با كلوخ هاي بزرگ وكوچك . نه درختي نه سبزه يي . درابتداي ورود هيچ زنده جاني ديده نميشود ، ولي با ورود ما وغورغور موتر كم كم ازغارها سرگ ميكشند وبهت زده طرف ما نگاه ميكنند وازيك دكان چند تا مرد پيدا ميشود .... خوشحال ازحضوربي فايده ودست خالي ما ، شايد جرقه ي اميدي دردلشان زده ميشود ، به اميد كيسه گندمي يا كاسه آردي يا بشكه آبي .... با يكي ازمردها ميرويم خانه يكي ازاهالي قريه .. كه ميگويد بزرگ وريش سفيد قريه است ولي اويك زن است ، نسيم باي . نسيم باي با ورود من چلم اش پركرده به قول ما تازه كرده روشن ميكند به من تعارف ميكند ، ولي عذرخواسته نميكشم، تعجب ميكند ، خودش با ولع ميكشد بعد چلم را به مرد جواني كه حالا راهنماي من است ميدهد او نيز با ولع ميكشد وبه پسر17 ساله نسيم باي ميدهد كه او هم ميكشد وچلم بين چند نفردوره ميكند ومرا سرفه ميگيرد و...
نسيم باي قصه ي قريه شان را ميكند، قصه ي گرسنگي وتشنگي مردم ، پسرش وخودش سرپرست فاميل است ، شوهرش چند سال ميشه كه مرده است ، وعروسش بعد ازاولين زايمان فلج شده است ... پسرش كلان ترش نيز به ايران است وخبري ازاو ندارند ....
قريه گنده آب قريه ي عجيب است درهرخانه كه ميرويم قبل ازهرچيزي يك چلم مياورند پيش مهمان ميگذارند بعد چاي و.... هرخانه بدون استثنا چلم دارند .... يادم ازيكي ازرفقايم ميايد كه براي چلم سرگردان اين چلم خانه هاي پارك هاي هرات است كه اين روزها بسياررونق گرفته است وجوانان زيادي را گرد هم مياورند ..رفيق ام يادم ميايد كه مرده چلم است وبرايش آرزو ميكنم روزي گذرش به اين قريه بيفتد ودلي ازچلم درآورد آن گونه دود ازكله دماغش برآيد و به اصطلاح "چلم سير" گردد . باخودم يادداشت ميكنم كه دربرگشت به هرات اين خبررا به او بدهم كه شايد نسل ونبيره اش به اين قريه برگردد ...
قريه آب خوردن ندارد ، اهالي قريه براي بدست آوردن آب ساعت ها پياده ويا با خرميروند تا به چشمه آب برسند ....
قصه شيراحمد برايم رنج آوراست ، شيراحمد خودش كور است ودخترجوانش فلج وزن اش هم پير... اين سه نفرفلك زده را، خداوند مجبوربه زندگي دركنارهم كرده است ، زندگي عجيبي دارند ،نه كاري نه درآمدي ونه مرگ ونه زندگي ...سوالي كه برايم بي جواب ميماند اين است كه اينها چه ميخورند ؟ دم دروازه خانه شان مينشينند تا يكي ازاهالي وقتي دنبال آب ميرود يك بشكه ازاو رانيزبارخرش كرده براي او هم آب بياورد ، ولي اگرروزي اهالي يادش برود كه بشكه بيست ليتره شيراحمد را نيز برا ي آب ببرند ، آن شب اين سه نفر تشنه سربه بالين ميگذارند ... دخترش فيروزه مشغول تلاوت قرآن است . مادرش ميگويد دربيست روز يك قرآن ختم ميكند ، كار ديگري نميتواند ، فقط قرآن ميخواند وقرآن يگانه همدم اواست ...من چون به خيلي چيزها عقيده درست حسابي ندارم ، بسياركم اتفاق ميفتد كه متوسل به دعا وتوسل گردم ولي دراين مكان يكي ازآن اتفاقات كم رخ ميدهد ومن نيز توسل ميجويم ، ازاوخواهش ميكنم به نيت من نيز دعايي كند شايد به واسطه دعاي اين دختر، خداوند بزرگ مارا نيز بيامرزد ....
ادامه دارد ............
پنجشنبه سی ام خرداد 1387
بادغیس
قريه چلانك :
قريه چلانك در35 كيلومتري غرب آبكمري قرار دارد كه ازمسيردره اي به نام كوچه زرد ميگذرد . دره ي تنگ وصعب العبور با كوتلي بسيار سخت وبه قول ما تيزكه موتربه سختي بالا شد ودرهرگولايي چند مرتبه دنده عقب ميزد وهمكاران وهمراهان خانمي كه همراهمان بودند درهرپيچ چندين بسم الله ناخودآگاه ميگفتند وخدا ميداند چندين سوره دعا كردند وچندين وچند نذري به گردن گرفتند ....درمسيربه سوي قريه مورد نظركه گنده آب وچلانك است درحاليكه درست بلد نيستيم ، موتروان مان ميگويد : اينه به قلعه نريمان رسيديم ..... ميپرسم نريمان ؟ ميگويد : نريمان وسام ، نشنيدي؟ يادم ازشاهنامه ميايد ورستم وسهراب وسام وزال ونريمان و..... ميگويم اينجا قلعه نريمان ؟ موتروان مان ميگويد مردما ازاين قلعه خيلي كشيدند وبردند ، خصوصا درزمان طالبان حالا قلعه غار غار شده است . .....منظورش كنده كاريهاي روي قلعه است كه توسط مردم انجام شده است . قلعه درسر يك كوه بلند واقع شده است وكلا ازسنگ ساخته شده با ديوار هاي سنگي وهمچنين چندين برج سنگي شبيه به منار....ديوارهاي نميه ويران ازقلعه هنوز باقي است كه ازدور ديده ميشود وحوض هاي سنگي آن شگفت انگيز است كه احتمالا درزمستان ازآب برف وباران پرميشده است ودرتابستان مصرف ميشده است . قلعه ازهرنظرتوسط افرادي كه به دنبال زيرخاكي بوده اند تخريب شده است وهركسي به نوبه خود با بيل وتيشه وكلنگ بخت خودش را دراين قلعه آزموده است تا شايد لنگه كفشي يا بند ازاري يا ....ازآل وعيال نريمان را به دست آورده به نوايي برسند ، اما ازهزارتا شايد يكي به اين مراد نايل شده باشد واكثرا بعد ازمدتها كندن كاري وتخريب اين بناي تاريخي دست خالي برميگشته است . هم اكنون كندن كاري به صورت كل بند شده است وكسي ديگه نميرود چرا كه دولت مانع ميشود . ازقلعه نريمان ميگذريم بعد ازجستجوي زياد به قريه چلانك ميرسيم .
ادامه دارد .........
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387
سفربه بادغیس
قلعه نومركز ولايت بادغيس . يك شنبه 1 جون 2008
بعد ازطي 4 ساعت راه ازهرات به قلعه نو ميرسيم ، راهي كه قبلا با 8 ساعت بايد طي ميكرديم، ولي مسيربين بازارقلعه نو تا پاي بند سبزگ زيرسازي شده وهمواراست ، وازاين طرف ازشهرهرات تا منطقه ي به نام ارملق درساحه ولسوالي كرخ ، پخته شده است . اين دومنطقه گوش شيطان كر، شامل پروگرام هاي بازسازي شده است ، ودرنتيجه مسيررا كوتاه تركرده است ، حدود 57 كيلومتر درميان اين دومنطقه ي بازسازي شده بي سرنوشت مانده است ، نه هرات پيشروي كرده است نه قلعه نو ومطمئنم اگرمسئله جنگ وفتح وفتوح درميان ميبود تا حالاي يكي ازدوطرف پيش روي كرده بود . وارد قلعه نو كه ميشويم چيزي تغيير نكرده مثل هميشه دست نخورده است ، من حدود 5 سالي ميشود كه براساس وظيفه مرتب به بادغيس سفرميكنم ، ولي دراين 5 سال تغيير چشم گيري درشهرقلعه نو نمبينم ، به قول معروف سنگ بالاي سنگ گذاشته نشده است ....چيزي كه تغييركرده والي هاي گوناگون بوده است كه آمده اند ورفته اند وبه قول مردم قلعه نو؛ آمده جيب هاي شان را پركرده رفته اند . تنها چيزي كه امروز ديدم ومايه شادي وتعجب شد ساختمان جديد ولايت بود كه ساخته شده است ومورد بهره برداري قرار گرفته است . والي مثل هميشه حضورندارد، چيزي كه دراين ولايات دوردست ازقبيل بادغيس وغوروفراه كمتر مردم ديده اند كه سرجايشان باشند ، والي است . كمتربه ياد دارم كه رفته باشيم ووالي را بالفعل سركارش درولايت گيرآورده باشيم . نميدانم چرا والي ها هميشه دركابل است به جاي اينكه درولايت محل وظيفه باشند . با معاون والي صحبت ميكنيم كه تلفن زنگ ميزند ، معاون صاحب درحضورما با آن طرف خط مشغول گب وگفت ميشود ، خيلي وقت گب ميزننند طوري كه ما را خواب ميگيرد ، براي آولين دفعه است كه دعا ميكنم آنتن قطع شود ، يا كردت طرف خلاص شود ، اما طرف ملا است وحتما كردت مفت گيرآورده است ، حالا حالا هم قطع نميشود صحبت ازجا است ومكان وپذيرايي وگوشت برنج و.... حتما مهماني دركاراست ، وبلاخره قطع ميشود ، وقتي گوشي قطع ميشود ، معاون صاحب با خودش ميگويد : با اين گرسنگي مراسم دستاربندي ميخواهيد چكار؟ آن هم با اين كش وفرش وهزينه . بعد براي ما توضيح ميدهد ميبخشيد ، با لبخندي ميگويد ؛ خدا شما را گيرملا نياندازد ، يك ملابود ، ميخواهند مراسم دستار بندي داشته باشند خيمه ووسايل وفرش وظرف ميخواهند تيار كنيم ، سه هزار نفررا هم دعوت كرده اند ، ازفراه وغور وهرات و..... بعد ادامه ميدهند : هفته قبل يك گروه ديگرشان مراسم دستاربندي داشتند ،حالا اينها ميخواهند ازآنها كم نياورند مراسم بزرگتري را گرفته اند ،خدا ازرقابت آخند ا هم نجات بدهد .....تمام بارهم سرمردم گشنه وبيچاره .... بعد ادامه ميدهد كه مردم تشنه وگشنه اند ما درغم اين مردم مانده ايم ، همين امروز هشت تانكررا كرايه كرده ايم كه درقريه جات آب برساند تا ازتشنگي تلف نشوند ......
ازانجا به مهمان خانه ولايت كه درخانه اي كرايي است مستقرميشويم ، جاي بدي نيست ، با اطاق هاي فرش شده وتخت ماندگي وكمبل هاي نرم ونو ووسايل بود وباش كامل دراختيار ما گذاشته ميشود ، خدارا شكرميكنيم كه باز درمهمان خانه شاروالي نيستيم وازشرموش هاي مهمان خانه شارولي كه قبل ازما غذا را ميچشيد اينبارنجات يافته ايم .......
دوشنبه دوم جون 2008 ولسوالي آبكمري" دومين ولسوالي صلح ".
ولسوالي آب كمري در19 كيلومتري غرب قلعه نو واقع شده است ،مقرولسوالي دريك خانه مسكوني است كه خانه نشيمن كسي بوده وحالا ولسوالي شده است . دوسه تا اطاق نشيمن دارد كه دريكي ازآنها ولسوال صاحب را پيدا ميكنيم . ميزهاي گرد گرفته نشان ميدهد كه چندان استفاده اي ندارند ..... ولسوال وضع امنيتي ولسوالي را بسيار خوب تعريف ميكند ودرتاكيد روي اين مسئله ميگويد؛ازهركجاي اين ولسوالي ميتوانيد ديدن كنيد ، وبراي اطمينان شما همينقدر بايد بگويم كه ولسوالي آبكمري به صورت رسمي دومين ولسوالي صلح درسراسرافغانستان نام گذاري شده است .... خواستم بپرسم كه آيا اين لقب ازطرف مخالفين هم تاييد شده است يا يك طرفه اعلان شده ، ولي سوالم را اينگونه تغيير دادم كه : اولين ولسوالي كجا بوده ؟ براي اولين دفعه كه چنين لقبي براي يك ولسوالي ميشنيدم .... ولسوال صاحب جواب دادند : راستش نميدانم درهيمن طرفاي نورستان بوده يا پكتيا !!!!...اينبار تعجبم بيشترشد ونتيجه گرفتم ، دومين ولسوالي صلح بايد موسي قلعه باشد...
قريه چلانك :
ادامه دارد .......
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387
سفربه بادغیس
این مطلب راسال گذشته درسفری به بادغیس درباره این ولایت نوشتته ودراین وبلاگ نشرکرده بودم ُ ولی چون میخواهم درمورد سفرتازه ام به این ولایت مطلی نشرکنم این مطلب را دوباره گذاشتم تا مقدمه ی باشد برای مطالب تازه .
بادغیس
عبد الواحد رفيعي
یکی از ولایات مهم ودورافتاده کشور ولایت بادغیس است که در شمال غرب ولایت هرات ودر مرز بین افغانستان وترکمنستان موقعیت دارد .
وقتی از هرات به طرف بادغیس حرکت می کنیم ؛هرچه از فضای هرات دورتر می شوی وبه طرف بادغیس نزدیک تر ، قدم به قدم به زیبایی طبیعی محیط و طراوت فضا افزوده می گردد. اوج این زیبایی در بند سبزک است .بند سبزک یکی از مکانهای زیبا وسحرآمیز درا فغانستان است که هر بیننده ای را مسحور زیبایی خود می کند .
بهتر است اینطور بگویم که بند سبزک درست شبیه به یک کاسه کلان است که وقتی از نقطه ای به درون آن نگاه کنی ،طوری به نظر می رسد که در ما بین آن كاسه كلان ، چند کاسه کوچکتر را داخل هم دیگر مانده باشند .به همین صورت در ه های داخل هم مثل کاسه های کوچکتر بین در بین به نظرميايد كه این بند را درست کرده است . هر دره مملو از درخت های خودرویی است که مثل سربازان یک لشکر در کنار هم ایستاده اند .سربازانی با کله خود های برسر وشمشیر هایی در دست، سوار براسب های سیاه ،که فکر می کنی در انتظار فرمان حمله به لشکر مقابل است .
وقتی به بند سبزک می رسی اگر مسافر عازم فلعه نو باشی از کمر کش بند طی سفر خواهی کرد . در یک سمت دره هایی خواهید دید به هم پیچیده وتو درتو ، ودر سمت دیگر، کوه ها یی خواهید دید در هم تنیده، که پشت به پشت وپهلو به پهلو ی هم قرار گرفته اند .همان کاسه ای را که گفتم اگر طی کنیم ،سرانجام از گو شه ای از همان کاسه که تصور کنیم در این نقطه شکسته باشد؛ به منطقه ای می برآیید که به آن دره ی لامان می گویند .
دره لامان دره ای است با طراوت که در دو طرف آن دو راسته کوه سرسبز وبا نشاط دراز کشیده است. و تپه های پوشیده از علف های گوناگون از جمله گندمی که به صورت دیمه تو سط اهالی دره ی لامان کاشته می شود ،این دو راسته کوه را به وجود آورده است .در میان دره ی سرسبز لامان هرچه که پیش می روی زیبا تر می شود . خصوصا خیمه های بر افراشته شده توسط مالداران وکوچی ها ورمه های که در اطراف این خیمه ها لمیده اند ویا به چرا مشغول اند. باید گفت که مرد م دره ی لامان هنوز هم به صورت ابتدایی وطبیعی زندگی می کنند . همه چیز در این دره طبیعی است و ابتدایی .گویی در طول دره ی سرسبز لامان ؛ گذ ر زمان در نقطه ای توقف کرده است واز کاروان بشری رو به جلو به جا مانده است وهنوز دنیایی نوین در این دره نرسیده است و زندگی شکل ابتدایی خودرا حفظ کرده است .مردم آنجا هنوز فکر می کنند دنیا در دره ی لامان خلاصه می شود وبیرون ازا ین دره آخر دنیا است .
فاصله بین لامان تا قلعه نو مرکز ولایت بادغیس حدود 50 کیلو متر است .اماهمین فاصله را باید در سه ساعت طی کنی ،چرا که مجبوری از روی سنگهای میخ شده در زمین عبور کنی وچیزی به نام سرگ به معنی واقعی آن وجود ندارد .
قلعه ی نو مرکز ولایت بادغیس است ولی هیچ شباهتی به مرکز یک ولایت ندارد .شبیه به یک بازاری است که مربوط به قرن هفده هم با شد . شهر قلعه ی نو؛ اگر بتوان به آن شهر گفت ،مملو از خر است که در فرمان صاحبانش در سرگ های شهر در عبور ومرور است .. خرهایی که صبح وقت مسافرین خودرا از دهات اطراف به شهر می آورد ود ر انتظار می مانند تا صاحبان پیرآن متاع اش را از بازار بخرد ویا زنان مریض وتکیده ، طبابت اش را کرده با کوله باری از دوا و دارو راه آمده را به ده برگردند . همان طور که در شهرهای بزرگ پارکینگ هایی برای موتر ها وجود دارد؛در قلعه ی نو هم مکانهایی است برای انتظار خرها .سرای هایی مملو از خرهای کوچکی که مثل صاحبانش جسه های کوچک وآفتاب زده واندامهای سیاه ولاغردارند .مردم بادغیس همه کارهارا روی دوش خر انجام می دهد از آب کشی گرفته تا قولبه زمین ها و بارکشی .
بادغیس دارای هشت ولسولی سرسبزدارد که زیباتر از دیگری است . که عبارتند از قادس ، جوند ، مقر،سنگ آتش ، غورماج ،بالامرغاب وآب کمری .
بادغیس یکی از ولایت های سرسبز وطن است با تپه های سرسبزوغنی ، هرچه که ولایت های غورو وفراه خشک وبی آب وعلف است ولی بادغیس حاصلخیز ومستعد برای محصولات زراعتی است . درفصل بهار اگر یک سفری به بادغیس داشته باشیم ، تپه ها وکوه هایی می بینمی سحر آمیزاز سرسبزی وتراوت هربینند ه ای را به شوق می آورد ، خصوصا گلهایی سرخ وسفید ی به نام "گل دختر" کوهها همگی للمی زار است که ازگندم ودراواخر فصل بهار فصل کشت خربوزه وهنداوانه دیمه است که سراسر تبه ها را فرامی گیرد ودهقانان با خر وگاو درحالی کشت ان است. ولی متاسفانه هیچ ردپایی از دولت نیست تا با این زارعین ودهقانان کمکی کند . دولت هیچ کمکی از نگاه زراعتی به این زارعین نکرده است ، اگردولت تنها به همین ولایت رسیدگی کند وزراعت آن را زیر پوشش بگیرد ، شاید گندم آن کفایت تمام افغاسنتان را بنماید ونیز اگر دولت درقسمت احیا وانکشاف پسته زارهای این ولایت توجه کند شاید یکی از اقلام صادراتی کشور تبدیل شود . این ولایت پسته زارهای طبیعی زیادی دارد ولی متاسفانه درچند سال جنگ ونیز خشک سالی صدمات ویران گری به این پسته زار ها وارد آمده است . گرچند که موسسه داکار چند سالی است درقسمت احیا وانکشاف دوباره این پسته زارها پروژه هايی را روی دست دارد ودرحال رونق واحیا پسته زارها است ، ولی این کفایت نمیکند .
مثلا یکي از ولسولی های بادغیس بالا مرغاب است که درمرز بین ترکمنستان وافغانستان قراردارد که دریایی بین دوطرف فاصله انداخته است . خیل تاسف آوراست که وقتی دراین طرف استاده باشی وبه طرف ترکمسنان نگاه کنی سبزه زارهایی می بینی پر از درخت پستته ومردمی که درحال کار است . ولی درچند متری با فاصله ی یک دریاچه درداخل افغانستان ، بیابانی می بینی خشک وبی آب وعلف که درحال نابودی است . درحالی که از نگاه اقلیمی وطبیعی هردوطرف هیچ فرقی باهم ندارند وتنها فرق ، وضعیت سیاسی وعدم رسیدگی دولت است .این طرف بیابانی است فقیر وصحرایی است خشک ، آن طرف چمنزاري است سرسبزوحاصلخيز ....
ولسوالی آبکمری ......
ادامه دارد .....
شنبه یازدهم خرداد 1387
سفربه گلران 6
ادامه سفربه گلران قسمت ششم
قريه احمد كل ....
قريه احمد كل در25 كيلومتري شمال شرق بازار قرباغ قرارا دارد ، بعد ازطي حدود 15 دقيقه راه به قريه رسيديم . وقتي به قريه ميرسيم جوانان درچند تا جاي گرد گرد نشسته اند تا دوره بيكاري اش را با گفتگوپركنند، موترما دركنار يك جمع ازاين جوانان توقف ميكند ، بقيه هم جمع ميشوند ، سراغ ارباب را ميگيريم ، ارباب ميايد گردهم جمع ميشويم ، همه بيكاراند جوانان برومند، دربقيه قريه جات چنين جمعيتي را نديده بوديم ،خصوصا درولسوالي كوهسان كه براي پيدا كردن يك مرد بايد سه ساعت ميگشتي ، همه رفته بودند "نيش زدن " به هلمند وقندهار وشهرهايي كه ترياك جوازدارند ، ولي اينجا جوانان نرفته اند ومردان درقريه هستند .....همه بيكارند ، ميگويند به علت نبود كشت وكار وخشكسالي همه بيكاريم ، سابق خوب بود كه لااقل مزرعه ميشد وهمه گرفتاركشت وكاربودند ، جلال ميگويد پاليز كشت كرده ام حتي يك بوته هم سبزنشده است ...ميپرسم چرا نام قريه احمد كل است واحمد كل حال كجاست ؟ ميگويند درسابق اين قريه ازشخصي به نام احمد كل بوده است كه ما مردم كه كوچي بوديم اين زمين هارا خريده ايم ، ..... وازسرنوشت احمد كل فعلا خبرندارند ، همين قدرميداننند كه احمد كل درشهربراي خود زندگي دارد ...
اين قريه نيزمثل خيلي ازقريه هاي پشتون نشين ، قريه اي است كه مكتب ندارند وچندان علاقه اي هم به مكتب نشان نميدهند ، وقتي ازمكتب پرسان ميكنم ، ميگويند نداريم با اين نا داري وبيكاري كي مكتب ميرود؟ ما هيچ وقت مكتب نداشته ايم ... راستش كسي دنبالش هم نرفته اند ، .... اين قريه به نظرميرسد درطول تاريخ به وجود آمدنش كه حدود 50 سال ميگذرد ، مكتب نداشته اند ودرآينده هم با روحيه ي كه من درمردم ديدم فكرنميكنم تا پنجا ه سال بعد صاحب مكتب شوند .....
قريه اخته چي چهارشنبه 14 مي 2008
اين قريه همه بلوچ اند ، قريه هاي ديگري كه ديديم همه برادران پشتون بودند ، اين تنها قريه اي است كه بلوچ است وبلوچي گب ميزنند ... قريه حدود 80 خانواده است وكارشان ديمه كاري ومالداري است ، روي زمين دولت كشت ميكنند وسالانه دوازده خرواراجاره به دولت ميدهند ، كريم كه معلم قريه است ميگويد درگلران هم قبول نميكنند ، بايد باركنيم به سيلوي هرات تحويل دهيم يك عالم كرايه ترانسپورت وموترميشه ، امسال كه ديمه هم نشد نميدانيم كه اين دوازده خرواررا ازكجا جمع كنيم . ستار ميگويد 60 من تخم پاشيدم 30 هزاركرايه تراكتورقرض دارشدم ولي باورم نميشه كه 60 دانه گندم برداشت كنم ....
به خانه حاجي شيراحمد ميرويم ، حاجي شيراحمد با عصاي خود دردهليز نشسته است هردم به يكي ازنواسه هاي خود فحش ميگويد و يا به عروسهاي خود دستوري با چاشني دشنام صادرميكند ، وقتي براي ما چا ي طلب ميكند با بلوچي نميدانم به عروسش يا زن جوانش با فحش دستورچاي ميدهد ، بعد صداي وع وع كودكي نورسيده ميايد ، بازحاجي دشنام ميدهد اينباربه زنش ، كه هي .... كجايي چرا اي توله سگ گريه ميكنه ؟ ميگويم نواسه ات است ؟ حاجي شيراحمد ميخندد ولي كريم به جاي حاجي جواب ميدهد كه نه ، ازخود حاجي است ، به حاجي اينطوري نگاه نكن ، دود ازكنده بلند ميشود ، .... همه ميخنديم ...بله صدا از آخرين كودك شيراحمد 78 ساله است ، ولي زنش حدود 35 ساله است ، كودكي كه دربغل دارد ميگويد ده ماهه است ، ازحاجي ميپرسم چند نفرهستيد به خانه ؟ ميگويد سي نفر سي نفرسريك دسترخان مينشينيم ، .... وهي عصايش را تكان ميدهد وكودكان را تهديد ميكند كه آرام بگيريد ....تشك حاجي درست درنقطه وسط دهليز انداخته شده است كه چهارتا اطاق خانه را زيرديد دارد وهركسي ازيكي ازاطاق هاي اين خانه كه برايد بايد ازجلوچشم حاجي بگذرد .....
ادامه دارد ............






















































