دوشنبه یکم خرداد 1391
مهربانی خدا !
مهرباني خدا !
بين موترليني منتظرنشسته ايم كه مسافرپوره شود حركت كنيم . يكي ازمسافربن بي حوصله شده رو به موتروان صدا مي كند : حركت كو استاذ خدا مهربانه بين راه مسافرگيرميايه ، روزي تانه ازخدا بخواهيد .
موتروان بي درنگ جواب مي دهد : اگه مهربان بود كه سرصبح يك دوصدي دست مان ميداد تااينقدر زيرگرما عرق نريزيم .سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391
ما تشنه گان محبت !
زيباكلام
از چند روز به اين طرف است كه آقاي دكترزيبا كلام لطفي درحق افغان ها كرده و درستايش ودلجويي مهاجرين افغان مقيم ايران مقاله ي به نشررسانده است واز زحمت كشي هاي افغان ها دركوره پزخانه ها وفاضلاب هاي ايران ستايش كرده است . اين مقاله چنان هموطنان عزيزوگرامي را به جد آورده است كه سرازپا نشناخته چب وراست آنرا درفيس بوك و وبلاگ وبسايت و درودروازه به رخ همديگرمي كشند كه ببينيد يك نفرپيدا شده است كه اعتراف كرده ماهم آدميم وقابل ترحم . نتيجه اينكه ما افغان ها چي قدرمحبت نديده ايم . چي قدر منتظر مي مانيم كه يك نفردست محبت برسرمان كشد وچي قدر به وجد مي آييم تايك نفرمي آيد اذعان مي كند كه ؛ هاي آدم ها كه برساحل نشسته شاد وخندانيد ؛ افغاني هم آدم است . اين نوشته ي دكترزيبا كلام زيبا است ولي چيزي غيرطبيعي وكشف نوي نيست . چيزهايي نوشته است كه همه ي ما با پوست وگوشت همه روزه آنرا لمس مي كنيم وچيزي به درد بخوري هم نيست. اما اينكه چرا سرخط اخبار براي ما افغان ها شده است دليلش را شايد خيلي ها مي دانيم ولي بازهم دوست دارم بدانم چرا اينهمه روي آن به اصطلاح مانورمي دهيم ؟ ما مثلي كه خلق شده ايم تا تشنه محبت باشيم واين تشنگي كي رفع مي شود ؟شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391
درخواست نامشروع
" حضرت رفیعی صاحب،
اگر وقت اضافه داشتید لطفاً برای این حقیر فقیر سراپا تقصیر، امضای مبارک خویش را طور یادگاری بفرستید."
اولا ما به آدمای فقیر و سراپا تقصیرامضا نمی دهیم .
سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391
شب پانزدهم !
عبدالواحد رفیعی در «شبهای کابل»
«شبهای کابل» پانزدهمین شب خود را به عبدالواحد رفیعی اختصاص داد. سلسله برنامههای شبهای کابل که به همت خانه ادبیات افغانستان هر ماه در کابل برگزار میشود، اینبار ـ به بهانه چاپ مجموعه داستان «پیراهن سیاه با گلهای سرخ» ـ به نقد آثار «عبدالواحد رفیعی» پرداخت. این کتاب که شامل شش داستان کوتاه میباشد، با ویراستاری محمدحسین محمدی، توسط انتشارات تاک به چاپ رسیده است. عصر روز پنجشنبه چهاردهم ثور، در سالون اجتماعات موسسه تحصیلات عالی ابنسینا، با خوانش قسمتی از داستان «پیراهن سیاه با گلهای سرخ»، از داستانهای آمده در کتاب توسط دکتر حفیظالله شریعتی، برنامه آغاز شد. شریعتی پس از سلام و خوشآمدگویی به مهمانان حاضر در برنامه، مختصری از زندگی و فعالیتهای ادبی آقای رفیعی ارایه کرد.
اولین منتقدی که در جایگاه حاضر شد، آقای علی پیام، داستاننویس و پژوهشگر کشور بود. آقای پیام، رفیعی را بازیگری خواند که در نقشهای مختلفی ظاهر شده است. کسیکه گاه بهعنوان یک داستاننویس، گاه گزارشگر، گاهی طنزپرداز و گاهی نیز در نقش یک عکاس به فعالیت پرداخته است. پیام، تنوع فعالیتهای رفیعی را در کارهای او تاثیرگذار خواند و در مقایسه کتاب حاضر با مجموعه قبلی مولف «آشار»، این پراکندگی فکری را مشهود دانست. به عقیده او، این امر باعث شده که نویسنده با سیر نزولی در کیفیت آثارش مواجه شود. با اینحال منتقد، زبان داستانی روان، شفاف و روشن رفیعی و پرداخت خوب شخصیتها را از برجستگیهای آثار او میداند. در نظر پیام، رفیعی از آن دسته داستاننویسانی است که در آثارش همهچیز، خوب و طبیعی ترسیم میشود، مانند نقاشی که در تابلو خود همهچیز را بهجا و درست استفاده میکند و اثری ماندگار از خود به جای میگذارد. او آثار نویسنده را به پازلی تشبیه میکند که در کنار هم به دنبال به تصویر کشیدن چهره واقعی زندگی است. او با زبان خاص خود در واقع بخشهایی از میراث مشترک غیرملموث بشری را از نابودی نجات میدهد. زبانی که شیرینی و قدرت استفاده به¬هنگام از تکهکلامهای عامیانه را در خود دارد. پیام در پایان سخنان خود باز هم به این نکته اشاره کرد که اگر نویسنده خود را از پراکندهنویسی برهاند و بر داستان تمرکز کند، میتوان داستانهایی بسیار قوی و ماندگار را در مجموعههای بعدی او شاهد بود.
منتقد دیگری که برای نقد این اثر در نظر گرفته شده بود، تقی واحدی، داستاننویس چیرهدستی بود که از بلخ به این برنامه دعوت شده بود. آقای واحدی چاپ کتاب جدید رفیعی را به ایشان تبریک گفت و از وی بهعنوان یکی از نویسندگان خوشذوق و شیرینقلم کشور یاد کرد. او سخنان خود را با معرفی شش داستان آمده در کتاب آغاز کرد (قفس سیمی پدر، پیراهن سیاه با گلهای سرخ، عریضه باطله، چکری در شهر با خلیفه مامور، تابوت، سکههای یک پنی) و درباره هرکدام توضیح مختصری داد تا حضار با حال و هوای آنها آشنا شوند. در تقسیمبندی واحدی، چهار داستان به سبک روایت اولشخص و دو داستان دیگر با روایت سومشخص یا دانای کل نوشته شده است. بهگفته او به غیر از داستان «چکری در شهر با خلیفه مامور» در بقیه داستانهای این مجموعه حضور کودکی را میتوان حس کرد. کودکی که گاه خود راوی داستان است و گاه نیز به شکل غیرمستقیم در داستان حضور دارد. از نظر منتقد شاید بتوان این را بهعنوان یک ویژگی برای داستانهای رفیعی در نظر گرفت و احتمال داد که ناخواسته، بعدها تبدیل به خط سیری مشخص در آثار او شود. واحدی در قدم بعد به سوژه داستانها پرداخت. او اشاره کرد که داستانها تقریبا همه در روستا شکل میگیرد، به غیر از داستان سکههای یک پنی که ماجرا در یک رستورانت اتفاق میافتد که باز معلوم نیست این رستورانت در شهر است یا در روستا. از نظر او ترسیم شخصیتهای روستایی از یکسو و حضور دنیای کودکانه در کنار زبان بیپیرایه از سویی دیگر باعث شده که برقراری ارتباط خواننده با داستان بهراحتی میسر شود. این نکته از ویژگیهای داستانهای این مجموعه است که باعث میشود در ذهن خواننده بهخوبی ماندگار شود. بهنظر منتقد، رفیعی با شخصیتپردازی خوب خود و زبانروایی شیرینش، میتواند برای خود در بین نویسندگان ژانر کودک نیز، جایگاهی کسب کند و موفق به خلق آثاری بدیع در این زمینه شود.
با اینحال منتقد در برخی موارد با توجه به اینکه راوی داستان کودک است، آوردن برخی جملات فلسفی را در روایت خوشنشین نمیداند. برای مثال او اشاره به قسمتی از داستان «قفس سیمی پدر» میکند، جایی که میخوانیم: «روی زانوی پدر نشستم» و چند سطر بعد میخوانیم: «این قفس تمام زندگی ما را در خود اسیر کرده است.» در داستانی دیگر نیز آمده است: «صدایش لرزه گرفت، مثل لرزش شیشههای ترکخورده در باد.» از نظر منتقد باور اینکه این جمله¬ها از زبان کودکی شنیده شود، برای خواننده کمی سخت است و به او این ذهنیت را میدهد که راوی کودک نیست، بلکه نویسنده است که میخواهد افکار خود را به او تحمیل کند.
در ادامه واحدی داستانها را دارای زبانروایی خوبی دانست که نه تنها در توصیفها، بلکه در روایتها نیز گاهها با طنزی دلنشین آمیخته شده و به فهم داستان کمک چشمگیری کرده است. روایات ساده و بیپیرایه در داستان توانسته است شیرینی آثار را چندبرابر کند و صحنهپردازیهای خوب نیز کمک میکند که خواننده به درون داستان کشیده شود و خود را به جای قهرمان داستان ببیند. واحدی برای نمونه به سه صفحه اول داستان «عریضه باطله» اشاره کرد که نویسنده بهخوبی توانسته صحنهها را با کلمات ترسیم کند و فضا را برای خواننده خود ملموس و عینی سازد. در عین حال، در مواردی نیز از دید منتقد توضیحات اضافی و مقدمهچینیهای غیرضروری دیده میشود که حتا اگر از آن بخشها صرف نظر شود، به سیر محوری داستان لطمهای وارد نمیشود. او این توضیحات اضافی را گاه دلیل ضعیف شدن انسجام آثار میداند.
در نهایت، واحدی داستان «سکههای یک پنی» را بهدلیل دارا بودن انسجام قوی و شخصیتپردازی بدیع، یکی از داستانهای خوب این مجموعه دانست که همخوان با تیوری داستان مدرن است. او اشاره میکند که در داستان مدرن، روایت باید نقش اساسی را ایفا کند و توصیف مکمل داستان شود، چیزی که بهخوبی در سکههای یکپنی میتوان آن را مشاهده کرد. این ویژگی باعث شده که این داستان در کنار داستان «تابوت» یکی از بهترین آثار این مجموعه باشد.
اما سومین منتقدی که این مجموعه را به نقد نشست، محمدحسین محمدی بود؛ نامی آشنا در ادبیات داستانی کشور. محمدی حرفهای خود را با اشاره به این نکته آغاز کرد که آنچه در ذهن خواننده مطرح است، سرگرم شدن و لذت بردن از خواندن داستان است. او که به تکنیک در داستان اهمیت میدهد، گفت: «با اینکه داستانهای رفیعی خالی از تکنیکهای روایی پیچیده و مدرن است، اما از خواندن آنها لذت میبرم.» او این امر را برای نویسنده مهم دانست که خوانندهاش از داستانی که نوشته میشود لذت ببرد. به عقیده محمدی هرچند که تکنیک باعث ماندگاری داستان میشود، اما عنصری ضروری دیگر، لذتبخشی آثار است. از نگاه او هر نویسنده دارای سبک و شیوه خاص خود است و اینگونه نوشتن نیز، ویژه و مخصوص عبدالواحد رفیعی است. بهنظر او اگر ساختار و فرم داستانهای رفیعی را تغییر دهیم، گیرایی فعلی خود را از دست خواهد داد و در یک کلام، این نوع نوشتن است که باعث شیرینی و لذتبخشی آثار او شده است. محمدی مهمترین عنصر را در داستانهای رفیعی، قصهگویی او دانست و آن را از ویژگیهایی برشمرد که در معدود آثار دیگران میتوان یافت. او به «صغرا» دختر داستان آشار، اشاره کرد و گفت: «هنوز صغرا، دختر داستان آشار در ذهن من مانده است. حتا صدای قورت دادن آب دهان او را میشنوم. اینکه چگونه برای کسانیکه بهخاطر آشار آمده بودند غذا درست میکرد و از آن غذا حتا لقمهای هم به خودش نرسید. اینها هیچوقت از ذهنم پاک نمیشود و این ماندگاری از ویژگیهای آثار رفیعی است.» محمدی، رفیعی را نویسندهای کلاسیک میداند که به تکنیکهای جدید، آگاهانه توجهی ندارد. او خود انتخاب کرده که یک داستانگوی کلاسیک باشد و قصهگویی را دوست دارد.
در ادامه محمدی نکته قابل توجه را در آثار رفیعی، زبان بومی او عنوان کرد. از نظر او هرچند این موضوع باعث محدود شدن خوانندههای آثار رفیعی میشود، اما استفاده بهجا از گفتارهای عامیانه را، باعث گیرایی و شیرینی کارهای او دانست. به عقیده او رفیعی نه تنها در زبان، بلکه در جغرافیای داستانهایش نیز بومیگراست. او همیشه از روستا و ویژگیهایش مینویسد که این بهخاطر شناخت خوب او از روستا و زندگی در روستاست. با اینحال، هرچند که نویسنده سعی کرده تا در مجموعه تازهاش خود را از زبان بومی دور کند، اما هنوز در دیالوگها میتوان بومیگرایی را مشاهده کرد. او علاوه بر آوردن دیالوگهای بومی، ساختار بومی فضای داستانهای خود را نیز در پشت کلمات حفظ کرده است.
محمدی در انجام سخنان خود، رفیعی را از جمله نویسندگانی دانست که دارای شیوه خاص نوشتن خود است. نویسندهای که در آثار او همهچیز را میتوان به شکل واقعی احساس کرد. وقتی از عشق حرف میزند، انگار بهراستی این خود اوست که عاشق شده و در داستان حلول کرده است. آن زمان هم که از مشکلات اجتماعی سخن میراند، آنچنان زیبا مینویسد که فکر میکنی شاید واقعا خود او درگیر این مشکل بوده و هست. به عقیده محمدی، از این لحاظ میتوان رفیعی را نویسنده موفقی دانست. محمدی با این امید که رفیعی در آثارش، به ساختار نیز کمی توجه نشان دهد، به سخنانش خاتمه داد.
بعد از منتقدان این خود نویسنده بود که در جایگاه حاضر شد. رفیعی از تمام کسانیکه در برگزاری این برنامه دخیل بودند، سپاسگزاری کرد. او همچنین نقدهای مطرحشده را مفید، کارآمد و بهجا دانست و گفت: «اگر این نقدها را پیش از نوشتن این مجموعه میشنیدم، شاید این مجموعه به این شکل و یا اصلا چاپ نمیشد. با اینحال خوشحالم که این اتفاقات بعد از چاپ این مجموعه رخ داد.» رفیعی در پایان گفتههای خود به بخشی از کار خود که در عرصه طنز است نیز، اشاره کرد و آرزو کرد کاش به این بخش از فعالیتهای او نیز پرداخته میشد.
در حاشیهی این شب از شبهای کابل، جایزه برندگان ششمین جشنواره قند پارسی که از سوی خانه ادبیات در تهران برگزار شده بود، نیز اهدا شد. این برندگان جزو شاعران و نویسندگان جوان داخل کشور بودند که موفق به شرکت در جشنواره نشده بودند. از اینجمله میتوان به سهراب سیرت، برنده جایزه اول شعر کلاسیک و سید علی موسوی، برنده جایزه نخست بخش داستان و حکیم علیپور، برنده جایزه دوم شعر کلاسیک و نیز وسیمه بادغیسی، برنده سوم بخش داستان اشاره کرد که در این شب جوایز خود را دریافت کردند. لازم به یادآوری است که این شب از شبهای کابل با حضور نویسندگان و شاعران از شهرهای مختلف کشور مثل هرات، مزارشریف و بامیان برگزار شد. در این شب تغییر ساختار اداری خانه ادبیات نیز اعلام شد. پس از این محمدسرور رجایی، بهعنوان مدیر، محمدحسین محمدی معاون، عبدالشکور نظری مدیر دفتر کابل، دکتر حفیظالله شریعتی دبیر علمی شبهای کابل، محمدصادق دهقان، سخنگوی خانه و هادی هزاره بهعنوان مسول نشستهای نقد و بررسی «کتاب ماه» معرفی شد.
به این ترتیب شب پانزدهم از سری برنامههای شبهای کابل که اینبار به نقد مجموعه داستان «پیراهن سیاه با گلهای سرخ» به قلم عبدالواحد رفیعی اختصاص داشت، به پایان رسید. شبهای کابل سلسله نشستهایی است که به همت خانه ادبیات افغانستان هر از چندگاه برگزار و در هر برنامه به معرفی یکی از فعالان عرصه ادبیات افغانستان پرداخته میشود. بعد از برنامه نیز از مهمانان با چای و شیرینی پذیرایی شد.
دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391
شب پانزده هم
گزاش زیردرهفته نامه سیمرغ نشرشده بود .
شب پانزدهم از شب های کابل برگزار گردید
یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391
دیداربه قیامت !
شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391
زیبایی های کابل ؟
این تکه ها زیبایی های کابل است .
چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391
كابل جان سلام !!!
دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391
طوری دیگرباید گفت .
شاید بشود گفت قصه خیلی وقت است تمام شده. شاید از همان اولین دوران که بشر شروع کرد به داستانسرایی، قصه از نظر موضوع تمام شد. اما آن چیزی که قصه را قصه میکند، نحوه بیان داستان است. اغلب اتفاقات تکراریاند. زندگی انسان چیز بسیار ملالآوری است. آنچه این ملال را قابل تحمل میکند آن است که ما بتوانیم درباره این ملال جور دیگری حرف بزنیم.
گفتگو با امیرعلی نجومیان / ویژهنامه داستان همشهری، تیر 89
شنبه نهم اردیبهشت 1391
تبادل بو ها !!
اگر شبی از شبهای زمستان مسافری / ایتالو کالوینو
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391
... زاد و ولد !!!
درقريه ي دراطراف هرات رفته بوديم كودكان زيادي دورمارا گرفته بودند ودرهم وباهم وبا ما پيچ ميخوردند طوري كه گاهي راه رفتن دشوارميشد . همكاري ازميان ما پرسيد؛ به راستي چرا دردهات اينقدرطفل به دنيا مي آورند ؟ نسبت به شهردردهات زاد ولد به گمانم زياد تراست ....
ارباب ده كه با ما همراه بود خنديد وگفت ؛ به خاطربي كاري است ، مردم دهات وقريه جات بي كارند ، ديگه سرگرمي ندارند ، دم به ساعت مي رن سراغ زنش .
همه خنديديم . وارباب اضافه كرد خصوصا درزمستان كه مثل مرغ وخروس شب وروزنمي شناسند . بازخنديديم .
دراين لحظه يادم ازالبرتو موراويا آمد كه دركتاب كودك چنين آورده است :
"هنگامیکه آن خانم مهربان از طرف سازمان حمایت کودک به دیدن ما آمد و مثل دیگران از ما پرسید: چرا ما اینهمه بچه داریم؟ زنم، که آنروز خلق خوشی نداشت، صادقانه و بیغل و غش جواب داد: " اگر وضع مالی ما اجازه میداد شبها به سینما میرفتیم. . . ولی حالا که پول نداریم شب میخوابیم و بچهها هم دنیا میآیند."
کودک/ آلبرتو موراویا
ازشباهت این دوجمله درشگفتم . نمیدانم آلبرتو اززبان ارباب گفته یا ارباب از زبان آلبرتو یا هردو از زبان آن خانم .
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391
میلیونرشدن !
این جمله درمورد جامعه چقد صدق می کند .
یکشنبه سوم اردیبهشت 1391
بین هنر و کوشش
بین هنر و کوشش
(نقدنامه ای برای مجموعه داستان پیراهن سیاه با گل های سرخ)
علی پیام
لطفا در صورت کاپی ذکر منبع را فراموش نکنید.
مجموعه داستان "پیراهن سیاه با گل های سرخ" اثر تازه دوست داستان نویسم عبدالواحد رفیعی است. خوشبختانه همین روزهای که این اثر نشر شد در کابل بودم و سریع آن را خریدم و سریع خواندمش چون می خواستم اخرین کارهای وی را ببینم.
داستان قفس سیمی کیف داد مرا در سحرگاه روز جمعه تمامش کردم. لذت بردم. از فضاسازی این داستان و شخصیت پردازی اش کیف کردم. زندگی ای که در قفس سیمی خلاصه شده است. زندگی جمعی تمام مردم این سرزمین. محیط جهنمی و محکوم به بدبختی و میراثداری نکبت ها.
پیراهن سیاه با گل های سرخ جالب بود روایتی از عاشق بازی های روستایی اما در اخرهای داستان حرکت های پسر ضد حال می زند. گل اغَی خود را می چسپاند به پسر در حالی پسر حس عشق بازی دارد اما هردم احساس بدبینی و بدگمانی دارد و هر دم می ترسد که این ترس و واهمه ها ضد حال است. رسم بی پروایی عاشق بازی ادا نشده است. این داستان وضعیت اجتماعی را به خوبی ترسیم کرده است و از خواندنش لذت بردم.
اما از داستان عریضه باطله خوشم نیامد و مرا نگرفت. گوئیا این داستان سفارشی نوشته شده است. من فکر می کنم که برای کدام جشنواره حقوق بشری نوشته است در حال و هوای حقوق زن و حقوق بشری. البته که سرنوشت و سرگذشت زن محکوم روستایی را به خوبی تصویر کرده است. اما واقعیت امر این است که بین هنر و کار کوششی فرق است از زمین تا آسمان. داستان عریضه باطله کوششی است تا هنرمندانه. هنرمند کشف می کند و از دل می نویسد اما نویسنده عریضه باطله امر خواهشی و کوششی را ساخته و پرداخته است. این داستان را چند خط در صفحه عبور دادم و خلاص. البته که برای فعالان حقوق بشر و اصلاح امور جامعه شاید مفید باشد. اما باید به دنبال کشف هنرمندانه بود.
داستان چکری در شهر با خلیفه مامور را تا اخرش خواندم. جاهایی درگیری های ذهنی داشت. نویسنده خواسته است که خوی و خصلت طبقه ای را ترسیم کند اما به دل من نچسپید. خلاصه یک جورهای شباهتی است بین خاطره و داستان. البته این داستان از سری داستان های دهه هشتاد رفیعی است یعنی در سال 88 تولید شده است. با این حال نچسپید خیلی.
داستان تابوت نباید اسمش تابوت می بود؛ این اولا. دیگر اینکه این داستان نیز از قماش داستان های کوششی است گوئیا که دوست نویسنده ام خواسته است که در موضوع خاص اجتماعی تحریر کند مسائلی را از سر مسوولیت. داستان زنی است که شوهر دوم اختیار می کند و شخصیت اصلی داستان که بچه خردسالی است از مادرش جدا می شود. البته این داستان بیشتر ترحم انگیز است تا شگفت انگیز. من فکر می کنم که داستان به حیث اثر هنری شگفت انگیزی داشته باشد تا ترحم انگیزی. تمام.
اخرین داستان داستان سکه های یک پنی است. از نوع داستان کوششی که گوئیا غارتگری فرهنگی توسط نیروهای کشورهای بین المللی در افغانستان را نشان می دهد. اگر درست فهمیده باشم. جورج که به قول نویسنده امریکایی یا انگلیسی است با دادن یک سکه یک پنی تعویذ روی دوش بچه ای را. جورج امده بود برای اعمار مجدد افغانستان کار کند. علاقه ای بسیار به اثار عتیقه داشته است. خصوصا اسیای میانه. این داستان و داستان هایی که خوشم نیامده است در نوع خودش کار ارزشمند اجتماعی و سیاسی است. اما من فکر می کنم که رفیعی در این داستان ها (به جز دو داستان اول کتاب) به خلق کار هنری و آفرینندگی نرسیده است. یعنی فکر می کنم که فعالیت های اغلبی حقوق بشری و غیر نویسندگی خلاق به خلاقیت افراد ضربه می زند. مثلا روزنامه نگاری، فعالیت های غیر حرفه ای خلاقانه.
کتاب را خوانده ام و به این فکرم که فضای موجود کشور و تناقضات و کشماکش های زندگی فضای خلاقیت را خواهد کشت. این سرزمین ایمان به نویسندگی را از بین می برد. نویسنده که در فضا نباشد از زایش می ماند و عقیم می شود.
البته حکم بی زایشی روی عبدالواحد بار نشود. فقط بهانه ای شد و گریزی زدم به این مسئله. عقیم شدن اهل هنر را از افرینش بازخواهد ماند. این بد دردی است برای جامعه هنری.
برای رفیعی ارزو می کنم که اثار بعدش اش فضا را بترکاند. امین
مورخه چهاردهم اپریل 2012 شهر کابل
یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391
تصاویردرخشان در(( پیراهنی سیاه با گل های سرخ ))
تصاویردرخشان در(( پیراهنی سیاه با گل های سرخ ))
نیم نگاهی به تازه ترین مجموعه رفیعی ازنگاه بتول سیدحیدری
بااحترام به استاد داستان خالق درونمایه ها وتصاویر شگرف : رهنورد زریاب
زمانی که ما می گوییم یک داستان روایت خوبی دارد باید به این نکته توجه داشته باشیم که در واقع طرح یا پیرنگ خوبی دارد. رابرت اسکولزبرجسته ترین عنصری که تاریخ نگاره ها و سالنامه ها را از هنر روایت جدا می کند طرح می داند، یعنی نبود گزینش و حرکت. در سالنامه و کتاب تاریخی این فقدان گزینش است که به فقدان حرکت می انجامد و از اینجا می توان به اهمیت خارق العادهء طرح برای ایجاد دیگر عناصر داستانی به مانند(ریتم، تعلیق، اوج ...) پی برد . در واقع انتخاب یک طرح خوب است که می تواند به یک داستان خوب بینجامد.مجموعه داستان پیراهنی سیاه با گل های سرخ نوشته ء عبدالواحد رفیعی سرشار ازطرح ها ی زیبا ودلنشین است .
داستان تابوت با زاویه دیداول شخص شروع می گردد وبرخلاف داستان های دیگر این مجموعه که ازگشایش خوبی برخوردارنیستنداین داستان ازنقطهء اوج آغازمی گردد؛ جایی که راوی کوچک قصه ازدگرگونی غریبی در رفتار مادرش بهت زده است وبا زبان کودکانه آن را باسرزنش نکردنش درهنگام دیدن رختخواب ترش ازسوی مادر قیاس می کند وقصه پس ازفراز ونشیب های دلنشین دوباره درانتهای داستان به همان نقطه ء اول بازمی گردد . ولی این بار باشناختی که به کمک خواننده آمده است وحادثه ء داستان با پایان آن دیگرهمان نیست درحقیقت حرکتی ازسطح به عمق بوده است . البته تمام آثار رفیعی خواننده را درپایان به یک نقطه ء غافلگیری وبه یک کشف تازه ودورازانتظار می رساند.
خواننده به روانی درداستان تابوت می لغزد که آن رامرهون زبان نرم نویسنده می داند ولی هنگامی که می خواهد با راوی همراه شود کمی دچار تردید می گرددچون برایش جای بسیارتعجب است که کودک درهنگامی که پدرمی میرد واکنون که مادر می خواهد عقد کند ؛ فاصله ی این دوزمان وآدم های فامیل که درهردو مراسم شرکت کرده اند را بانام وچهره بیاد می آ ورد حتی بادقت چهره ء این مردبروت دار که آمده است مادر را باخود ببرد را به خاطر می آورد که روزی که پدر می میرد این مرد زیرتابوت پدرش راگرفته است ، تصاویری که نویسنده ازراوی داده وخواننده می خواهد درذهن بسازد را خدشه دارمی کند . گویا پسرک درهمان سنی قراردارد که هنگامی که پدرمی میردبوده است ، چون هنوز هم به تنهایی مستراح نمی رود وهنوز هم قادر به کنترل ادارار خود درشب نیست . گویا راوی هیچ رشدی نکرده است هرچند نویسنده تلاش کرده ماجرا را ازنگاه کودک شرح دهد ولی باز با این اهمال کاریش رد پای خودرا در داستان به جای گذاشته ومطلبی را برای روشن کرد ن قضیه برای خواننده می گذارد درحالی که درقالب دهان راوی با آن سن نمی گنجد؛ کودک سه چهارساله به سان پسران دوازده سیزده ساله اشاره می کند که تشناب جای ماچ کردن نیست و یا رنگ ماشینی که مادر درآن عروس می شود تا به خانه ء مردچند زنه برود را با رنگ تابوت پدر به یاد می آورد وتطابق می دهد البته بماند که نام ماشین را هم بلداست !کودک هرچه قدر هم باهوش وبا ذکاوت باشد اما بازکودک است ونمی تواند بااین دقت یاد کند.هرشیوه ء روایت مانند دریچه ای برای دادن اطلاعاتت تازه ی داستان به خواننده است وانتخاب زاویه دید وراوی که با آن روایت داستان شکل می گیرد وباروپذیری روایت که به باورپذیری قصه کمک میکند ازاهمیتی فوق العاده برخوردارست درحقیقت دیدگاه نویسنده با انتخاب راوی (روایت گرداستان ) رابطه ای تنگاتنگ داردو این انتخاب راوی در داستان یکی ازمهم ترین ارکان می باشد ودرنتیجه رعایت سن ،جنس نوع طبقه ء اجتماعی وحتی نوع روایت کردن بسیارحائز اهمیت است ونمی توان سرسری گرفت وموارد اشاره شده نکات بسیار رویی می باشد که نویسنده نتوانسته آن را پنهان کند وبه تنه ء راوی قصه ضربه زده و درکنار تکرار مکرر کلماتی چون تشناب ، خوش اخلاق ویک رقم ؛ خوانش روان قصه را با مشکل مواجه می کند.
فضای روستای داستان تابوت خواننده را به یاد فضای روستای داستان قفس سیمی دراین مجموعه می اندازد اما چالشی که خواننده درآن درگیرمی شود این جاست که درقفس سیمی مکانی مخصوص شستن مرده ها وجود دارد که مرده را حتی یک پای بریده را می شورند ، اما درتابوت ، پدرمرده ء راوی را درمستراح (تشناب ) غسل می دهند .
هرچند این داستان ازیک روایت خطی برخورداراست ولی با زخواننده باتمام عدم دقت های نویسنده که ذکر شد مایل است قصه را به اتمام برساند.
عنوان داستان هم به همان ماشینی که مادر با آن می رود را باید ربط داد . تابوت نماد رفتن پدربرای پسراست وحالا الگا هم برای کودک تداعی تابوت را می کند چون مادر را با خود می برد وبا رفتن این دو ؛ کودک هنوز به چپلکاهیی که قولش را به اوداده بودند دست پیدا نمی کند وداستان این مساله را درذهن خواننده به یادگار می گذارد که نسل پشین شاید باهرشرایطی که پیش بیاید خود را بتوانند درافغانستان وفق دهند اما این نسل کنونی است که بدون توجه به سرنوشتی که به سرآن ها می آید وبدون توجه به خواسته ها ونیازها وبرآوردن آرزوهای آنان چه ظالمانه رها می گردندوآسیب جدی آینده ء نامعلوم آن ها می خورد.
نویسنده درسرخرمن خیلی آدم می آورد واین همه اسم که خواننده را درداستان قفس سیمی
دچارسرگشتگی می کند . درداستان امروز باید همه چیزموجز آورده شود وهرچیزی باید درمکان اصلی خودش گذاشته شود هیچ حرفی بدون هدف در داستان کوتاه زده نشود وهیچ تصویری وهیچ وسیله ای بدون استفاده درداستان کوتاه رها نگردد. حدود چهارده پانزده نفر با راوی سر زمین هستند آن هم دریک بند داستان ! هرچند تصاویرودیالوگ های بسیار زیبایی خلق می شود ولی به قول استاد باختری ، آیا به روند داستان کمک می کند؟ ویا تنی چنداز این آدم هایی که سرخرمن هستند دربخش هایی ازقصه بخصوص جایی که پای پدر پیدا می شود بایدحضورشان دوباره دیده شود چون آن طورکه دربخش نخست ازآن ها یاد می کند آدم های معمولی درروستا نیستند وبرای خودشان صاحب اسم ورسم اند که درهرجایی می توانند نظر دهند ومورد نظرقراربگیرند؛ ولی به جای استفاده ازآن ها نویسنده ازاسامی جدیدی استفاده کرده وخلق آدم های جدیدکه باز این موارد داستان کوتاهش را شلوغ ترمی کند وپرآدم تر که هیچ کدام بدردبخو رنیستند.
داستان شروع خوبی نداشت قصه هایی با این دورنمایه باید ازوسط شروع شوند ازهمان جا که سوادگر وارد این خانه می شود. نویسنده تمام لقمه را آماده کرده وبه دهان خواننده می گذارد وبه راحتی همه چیز را به خوانند ه توضیح می دهد. بدون این که کمی پیچشی بگذارد تا خود خواننده با پیش رفتن داستان ازدرک کشف وشهودش لذت ببرد وخودش به نتیجه برسد . داستان که شروع می شود مخاطب با خود بپرسد ماجراچیست ؟چرا مادرکلان نگران است ؟ مگرمرد خانه کجاست ؟ چکاره است ؟ وبا این سوالات به خواندن ادامه دهد وآرام به حقایق بادرک خودش دست یابد که عبدالواحد درهیچ کدام ازداستان هایش این مساله را رعایت نمی کندجز داستان تابوت. چرا می گویم ازوسط باید شروع می کرد چون اگر دقت کرده باشید دربخش 3 جایی که پا یافت می شود زبان داستان فرق می کند گویا راوی بزرگترشده است وبه تکامل رسیده چون نثرها ونوع دادن اطلاعات با قسمت های قبلی فرق کرده است وشسته رفته تر راوی حرف می زند.بعد می توانست راوی فلاش بک بزند وباز داستان جریان یابد.
رفیعی درهمان پارگراف اول قصه ها همه چیز را روی تخته می گذارد وبعد با کلمات بازی میکند ووداستان را جلو می برد اما هنری که دارد زبان بسیارنرم ولطیفش خواننده را درخود فرو می برد وبعد پایان غافلگیرکننده اش است که هیچ وقت خواننده نمی تواند به آن پایان فکر کندوهمین ها باعث شده که قصه های رفیعی خواندنی باشند وماندنی .
دومطلب درقفس سیمی اشاره شد ولی رها گشت دو تفنگ پری که شلیک نشد! یکی آن جا که آردها را راوی نزد مادرش می آورد ؛ راوی خواننده را آن همه سرزمین معطل می کند تصاویرزیبایی از زمین؛ خرمن های درو شده وتصاویرازدشت وزردی گندم ها ؛ قران ودسته ای گندم ازمراسم جمع اوری خرمن وازمرغی که سربریده می شود وازصحبت های رد وبدل شده می گوید وخواننده را تا داخل خانه جایی که مادر جوال را بازمی کند وآرد ها را می ریزد می برد اما رها می کند . می دانیم که قراراست این آرد که از راه هایی مشابه به دست می آید ؛ الک شودوبعد نان گردد اما رها شده است . این آرد باید جایی حرکت می کرد وبه قصه بیش ازاین ها می چسبید. وقتی سوادگر مسافر وارد خانه می شود وآن قدر اززندگی وزمانه می نالد این جا مادرکلان باید به عروسش می گفت که یک کم ازآن آردها بدهد ؛ چرا؛ چون مادرکلان با حضور این سوادگر درذهن خود یک نوع همذات پنداری با پسرش می کند که مانند مرد سوادگر است ومادرکلان هم دوست دارد این حس ترحم ولطفی که به این مسافربا دادن آرد می کند وشادی به او می دهد را جایی کسی به پسرش بکند ؛ که این اتفاق دراین داستان نمی افتد . اگر می افتاد مادرکلان که درداستان برجسته است برجسته تر می شد. ویا وقتی پسر آرد را می گیرد بعد ازآن همه درصف ایستادن وگزارش لحظه به لحظه ازسرزمین شنیدن ودیدن ودادن ؛ حس خوشایند پسر ازبدست آوردن آرد نشان داده نمی شود وسریع مطلب جمع می گردد واز فضا دور می گردد.نکته ی بعدی ؛ آن جنازه است که پیدا شد. مرا یاد داستان کوتاهی می اندازد که ازمارکز خواندم جنازه ای که کنار رودخانه پیدا شده بود وبچه ها دور آن حلقه زده بود وهرکس روایتی را ازخود ساخته ونقل میکرد که چرا این جنازه به این روز افتاده است . این قسمت یکی ازناب ترین تکه های تاریخ داستان ادبیات افغانستان را درذهنم مجسم کرد چه جنازه هایی که این گونه پیدا می شوند وبدون هیچ هویتی دفن می گردند قسمت هایی که بچه ها جیب ها را می گردند وهرکدام سهمی می خواهند ببرند وکنجکاوی خود را فروبنشنانند . رفیعی دراین قسمت تصاویربسیارخلاقانه ای ازجنازه می دهد تصاویری بسیار جان دار وقدرتمند.
یک قسمتی است که راوی می گوید پای پدرم را شناختم ؛ کمی این غریب است چون راوی سنی ندارد که به این درک ظریف برسد آن هم ازآن پای که به آن صورت که توصیف کرده پیدا شده است . پایی که بدجور وارفته سیاه شده دندان زده شده وتکه ای ازگوشت ان برداشته شده است وحتی پاشنه اش هم خورد ه شده است ؛ این جا راوی باید می گفت به گمان این پای به پای پدرم شبیه نیست. همه اهالی می گویند که این پای مرد است وتنها نشانی که ازاین مرد مانده یک پای است نیمه خورده ویک قفس ونویسنده باید می گذاشت که تنهاکسی که می گوید پای پدرم این رقم نبود ! راوی باشد . وخواننده هم دچارشکی لطیف می شد که واقعا این پای پدرپسرک نیست ؟ پدرکجاست ؟نکند پای را جانوری دندان گرفته و پدر راوی قفس را گذاشته و فرار کرده ویا نه اصلا شاید این پای مال پدر راوی نیست وپیدا کردن یک قفس دال برفانی شدن پدر راوی ندارد واین ماندن درسردوراهی داستان را داستان مدرن می کند داستان حرفه ای که ازخوانندگان هم برای خلاقیت استفاده می کنند نه این که همه چیز تمام شود وبرود وجای فکری برای مخاطب نگذارد.
مادرکلان به مسافر مهمان درخانه اش اشاره می کند که پدراین بچه مثل تو سوادگرست وده به ده می گردد ؛ ازآن جا که خواننده مطمئن شده که پدر راوی سوادگر است ولی راوی اشاره به شغل پدرش نمی کند؛ کاش نویسنده می گذاشت این خماری در راوی می ماند وخود راوی ازقیاس قفس مرد مسافر با قفس پدرش پی می برد که این مرد وپدرش همکارهستند ویک جور کاردارند که شبیه به هم است . چون می گوید که به قفس پدرم نمی توانستم دست بزنم اما به این قفس دست می زند ویا حتی وقتی قفس رامی بیند با خوشحالی فریاد می زند که این قفس پدرم است و خواننده متوجه می شود با سوادگری روبرو شده است و مادرکلان نباید اشاره به سوادگری مسافرمی کرد.
رفیعی خالق تصویر است .تصاویری بکر ودرخشان. ازچیدمان قفس پدر راوی می گوید بدون اغراق کردنی ولی به ظرافت داخل قفس را با نگاه خواننده می چیند .ازتشابه دو سوادگر می گوید که هردو عیبی دارند پسر که پدرش دستش شکسته وهمان طور جوش خورده است وسوادگرمهمان که دو انگشت قطع شده دارد.وقتی که مرد مسافر می خواهد ازشب های مانده درخانه های درراه یاد کند وتعداد روزهایی که بوده وگذر زمان را نشان دهد شروع می کند با انگشت هایش شمردن وچه زیبا نقش می زند این قسمت را نویسنده وخواننده یاد انگشتان دست راوی دراوایل قصه می افتد که روزهای رفته ء پدر را ازنظر شب می شمرد وچه کودکانه هم می شمرد ؛ شب اول .شب دوم ...بعد که حسابش از دستم خطا می رفت... این یعنی انتظارهمسویه در دو نسل؛ تشابهی که این شمارش میدهد یادآور پدر راوی است که یقین اوهم مانند این مسافرسوادگر؛ روزها را می شمرد تا زمان بازگشت به خانه را بداند و فرزندش یقین مانند راوی کوچک ما شب ها را با انگشت طی می کند که پدر کی بازمی گردد ویا قسمتی که پای پیدا می شود وجمعیتی که پای را به خانه ءمادرکلان می آورند وهمه سرک می کشند تا پای را ببینندساختن ونشان دادن آن همه همهمه کاری است بس درخشان واین ها یعنی هنرداستان نوشتن .
خواننده درقفس سیمی به همراه شخصیت های داستان می رودکه بداند ومی فهمد ، حس می کند حقیقت تلخ و ژرف ونهفته دراین ویرانی ها و واژگونی ها وجنگ و تبعات آن را ا زمیان روایت ها و زندگی آدم های داستان می کاود ومی بیند.فقس سیمی نشان دهنده ء تعامل دونسل است نسل پیشین افغانستان (پدر راوی ) که می خواهد سنت خانوادگی (اصالت افغانی ) را حفظ کند وبرای حفظ این سنت ها با آگاهی داشتن ازخطرات وبلاهایی که سرگذشتگانش آمده است باز دل به خطرمی زند ونسل کنونی (راوی ) هم وقتی بزرگ می شود درپایان داستان بازمی بینیم راه پدر را رفته است وپسرش هم نیزهمرا ه راوی است واین دور تسلسل سیاه که ایجاد شده است حکایت تلخی ازاقتدار سنگین نسل گذشته در افغانستان است که تنفس هوای تازه را برنسل جوان سخت کرده است وقفس سیمی پیله ای است که به دور خود تنیده اند وبا اجبار واکراه وبدون هیچ شوقی وبا علم به صعبی ومشکلات راه گذشتگان را ادامه می دهند واطاعت. دراین داستان قربانی شدن در راه سوادگری ؛ نماد خون های ریخته شده درطول شکل گیری تاریخ یک ملت است وقفس سیمی وشغل سوادگری سمبل میراث گذشته است که برای بقای خود تا کنون نیز قربانی می دهند ومی طلبند وایستایی درکارشان معنا ندارد.
به ادبیات داستان باید با رویکردی هدف دار نگاه کرد نه وسیله ای صرف برای گفتن ونشان دادن صحنه ای. درداستان های مجموعه ء پیراهنی سیاه با گل هایی سرخ به فرم تکنیکی داستان کمتر توجه شده است ولی تعهد اجتماعی یا آگاهی بخشیدن به فقربسیارخوب وغیرمستقیم اطلاع رسانی گشته وهدف که غایت آن لذتی برای خواننده ایجاد می کند دربعضی ازداستان ها دیده می شود . درداستان های رفیعی ادبیات پیچیده نداریم حال چقدر خوب است یا بد؛ بحثش مفصل است ولی گاهی این حیرانی میان مدرنیسم وسنت در نوشته ها را می بینیم .
رفیعی را به عنوان داستان نویسی که جستجوگر تجربه های تازه درعرصه ء دردها ورنج های مردم است می شناسم .ازکسانی است که درونمایه های بسیار قوی آثارش برخورداراست درهمین مجموعه تازه اش با اشکال تازه تری ازبه کارگیری واژگان وساخت زبان وخلق تصاویر وفضاهای جدید مواجه می شویم.
متاسفانه نکته ای که داستان های رفیعی دارد وخواننده ء امروزی شاید نپسندد درهمان سطور اول خواننده را درجریان اوضاع اصلی ماجرا قرارمی دهد شاید این مورد را چندبار دراین مقال اشاره کرده باشم ولی هنری که رفیعی دارد با چنین ایراد بزرگی برکارش جاذبه ء ادامه ء خواندن داستان را به مخاطب می دهد .کاربرد واژه ها تمثیل ها کنایه ها واشارات لطیفه وار که بار ادبی داستان را زیاد می کند حکایت ازقدرت قلم قصه گویی او را دارد واین به تنهایی کافی است که خواننده هوس خواندن سایرآثار این نویسنده را داشته باشد .
درمجموعه ء پیراهن سیاه با گل های سرخ بادرگیرشدن درقصه های داستان وارتباط با شخصیت ها ؛ تجربه ء دیگری از زندگی مردم افغانستان را خواننده می آزماید وبه بخش تازه وناگفته ای از این ملت می رسد واین بینش چیزی نیست جز مضمون تاریخی داستان که هویت یک قوم درپیشینه ء آن یعنی نحوه ی زندگی واندیشیدن نیاکان ما می باشد که اززبان داستان می خوانیم .
عبدالواحد رفیعی قصه گوست وچه قصه گوی پراستعدادی که مطمئن می باشم ذاتی است قصه نویس ها به ماندگاری قصه گوها نمی شوند ، قصه نویس ها درحد یک معلم می مانند اما قصه گوها بعدها دیده می شوند وهمیشه می مانند. اگرازایران مثال بزنم هوشنگ گلشیری یک قصه نویس است اما احمد محمود ، محمود دولت آبادی این ها قصه گو هستند وبسیاری از داستان نویسان مهاجر بخصوص درایران تلاش می کنند که قصه نویس شوند (ناخوداگاه ) ولی رفیعی قصه گواست .
داستان های رفیعی از زیرمتن درخشانی جز دو داستان (قفس سیمی و تابوت ) برخوردارنیست وتکرار کلمات وعبارات در داستان ها واقعا ملال آور است .
یکی ازمهمترین بخش های یک داستان کوتاه ؛ دیالوگ هایش است ودرآوردن این گفتگوها کار هرکسی نیست .ماشاهکارنویس های گفتگو داریم درتاریخ داستان نویسی جهان. کسانی که با هرخط دیالوگ تکانی به جهان بینی خواننده می دهند وبه تمامیت داستان کمک میکنند.اگربخواهم یادی بکنم از چخوف امریکا ریموند کارور می گویم که ازموجز ترین وناب ترین گفتگوها درقصه هایش استفاده می کند وبرای همین است که خواندن نمایش نامه ویا فیلم نامه ها را برای داستان نویسان مبتدی پیشنهاد می کنند تابتوانندشگردهای گفتگو نویسی را ازلابه لای این متون یاد بگیرند تکنیک دیالوگ نوشتن مهارت خاص خودش را می خواهدوتمارین خودش را واگربه صورت یک بده بستان درست مانند توپ تنیسی که دربازی تنیس می شودرعایت گردد هنریست بس بزرگ که باخواندن این مهارت درقصه های بزرگان داستان نویسی قرن بیست ویک کمک خوبی به نوشتن این هنرمهم می کنیم .درداستان مامورخلیفه با این که زبان داستان گزارش گونه است اما رگه هایی ازگفتگوهای خلاق درآن دیده می شود که جان دار نیز هستند. خلیفه مامور راننده ای است که رفیعی آن را درزمره ء شخصیت های فراموش نشده درذهن خواننده قرار می دهد. با این که مانند رگبار صحبت می کند اما دلنشین وپرنغز سخن می راند وباهر صحبتش دریچه ای از خودش را به خواننده نشان می دهد . هرچند شاید گاهی حرف هایش به پرحرفی نزدیک می گردداما توانسته است جای خود را پیدا کند وازاین پرحرفی خواننده اذیت نه تنها بشود بلکه لذت هم ببرد. خلیفه برای خواننده با اتمام قصه شخصیت می شود شخصیتی ماندگار. درمتن داستان ها؛ ما دونوع آدم داریم یاتیپ هستند ویا شخصیت . تیپ ها زیاد می باشند که درجامعه هم به وفور دیده می شوند مثل همین راوی قصه مامورخلیفه یا راوی داستان های دیگر این مجموعه ؛ اما شخصیت کم داریم واین شخصیت ها هستند که درذهن می مانند ونقش می بندندوقتی خواننده از فضای قصه دور می شود وتوی خیابان وکوچه راننده تاکسی می بیند یا سوداگری را ؛یاد آدم داستانی که خوانده بیفتد این جاست که شخصیت توسط نویسنده شکل گرفته ونویسنده توانسته اثرقابلی برجای بگذارد وبه جامعه ء اطرافش عضوی ناب بیفزاید. درمجموعه پیراهن سیاه، دوشخصیت عمقی داریم یکی این مامورخلیفه ودیگری پدر راوی قصه قفس سیمی .هرچنددرآن جا ازپدر راوی چیزی نمی گویدولی به قدری داستان شگرفانه پیش می رود که بعد ازاتمامش خواننده احساس می کند چه سالهاست که این پدر راوی را می شناسد ا ما به اودقت نکرده بوده ؛ مامور خلیفه هم همین طور؛ راننده با گفته های پشت سرهمش بدون هیچ توقفی ازخود چهره ای ترسیم می کند که با پایان داستان وحرکت آخر وقهرآمیزش تصویردیگری ازخود می سازد که بسیار روشن تر ودقیق تر گویا بازبا رفتنش خلیفه زنده تر می شود.
مورد خوب دراین داستان درآوردن لحن است راننده وراوی بااین که کنارهم نشسته اند اما مثل هم حرف نمی زنند راننده برای خودش درکنارتیک کلامی که دارد(صدقت شوم ) تشخصی نیزدرگفتار ازخود نشان میدهد واین هنراست که گفتارهای ادم ها ی داستان متفاوت بشود .
اما درداستانی با چنین فرم نوشتن آوردن فلاش بک های بسیار نامانوس خوانش قصه را سخت می کند. وقتی خواننده غرق شیرینی گفتار خلیفه است ناگهان متنی می آید به اندازه ء فیل ! وبعد که دقت می کند متوجه می شود که راوی داستان ، یاد خاطره ای افتاده است آن هم ناغافلی بدون داشتن هیچ پیش زمینه ای . وقتی کسی یاد خاطره ای می افتد بخصوص اگردرتاکسی باشی وموتر رانی مانند این راننده پشت رل باشد ومثل رگبار قند حرف بزند فرصتی برای فکر به راوی یقین نمی دهد بخصوص راوی که فقط درحد یک جمله یا یک سوال بیشتر حرف نمی زند؛ ناگهان کوهی خاطره آورده می شود فلاش بک زده می شود به گذشته ء راوی به مکانی که درآن کارمی کند به کشوری که مهاجربوده است وبه خاطراتی ازجنگ ؛ که هیچ کدام به ساختمان این قصه کمک نمی کند واگر هم نمی بود باز قصه خودش جلو می رفت با همین فضای ساختگی اش ازمامورخیلفه ونطق بی ترمزش . دراین داستان اگر هم می خواست خاطره آورده شود ویا جاهایی که نویسنده لازم می دید که فلاش بک بزند باید به گونه ای می نوشت که درمتن داستان هم این برگشت می نشست . هرچند اوردن این خاطرات هیچ ضرورتی در داستان احساس نمی شود. به جای این خاطرات کاش کمی فضا سازی می کرد ازبوی خاص داخل ماشین ویا عکس های چسبانده ویا آویزان کرده درداخل ماشین .
داستان نویس های افغانی هنگامی که درد را تصویر می کنند کمتر پیش می آید که این درد ومشکلات را نقد کنند فقط نشان می دهند ولی توانایی که این داستان داشته ودرقصه هم نشسته است این ظلم ها را نقد کرده است . اجتماع را آن آدم های کلان منصب را وتصویرسیاهی که ازجامعه درکنار طنز نهفته وتلخی که در داستان جریان دارد می دهد ؛ از زنان چادری می گوید واز پیرمرد نخود فروش ویا پیرمردی که سر سرک می ایستد وتاکسی ران ها از او می ترسند ، این ها هرکدام شان نماد هستند نماد آدم هایی که توی جامعه ی کنونی افغانستان حضور دارند ونقش دارنددرداستان خلیفه مرد ناسزانمی دهد این زن است که ناسزای بسیار بدی می دهد یعنی کار اجتماع به کجا کشیده است ومردان چه به روز زنان آورده اند! .حتی نگاه به تریاک وتریاک فروشی دردستگاه را به صورت انتقادی می آورد بدون این که خودش به عنوان یک نویسنده ازپشت میز نگاه کند وداخل داستان نظرش را بدهد. نویسنده باید ازمتن داستان جدا شود واین اتفاق بااین که گاهی سخت حالت گزارش گونه قصه به خود می گیرد،اما می افتد.
داستان پیراهن سیاه با گل های سرخ جز داشتن یک موضوع خلاق و تصاویری نه چندان قوی (جز جایی که راوی با گل آغی عشق بازی می کنند ) چیزدیگری درچنته ندارد البته دربند پایانی داستان که میان راوی مادر وخواهرش چرخ می خورد یکی اززیباترین وبهترین صحنه های این داستان است. زبان محاوره با زبان نوشتاری درمتن داستان باید همیشه جز درداستان هایی با دیدگاه های خاص خود ؛ متفاوت باشد .که دراین قصه این اتفاق نمی افتد ورعایت نمی گردد. دراین قصه هم ازتکرار کلمات بسیار استفاده شده بود بخصوص استفاده ازقید (مگر) ویا تکرربعضی ازکلمات مثل ؛ شوک شوک ، جیرجیر،پچ پچ ، لب لب ، پاش پاش، گپ گپ و... گاهی این کلمات متن نوشتاری را به صورت یک دست آهنگین می کند وبه نثر قصه وزن می دهد اما دراین داستان ننشسته است واین اتفاق صورت نگرفته است . این داستان هم ازگشایش خوبی برخوردارنیست ومثل همیشه نویسنده اطلاعات را یکباره به خواننده می دهد ، داستان دراین قصه باید از سطری که درباره ء پیراهنی با گل های سرخ وزمینه ء سیاه به تن ولاته ء سرخ ... شروع می شد.
جنگ درونی میان جوان وعشقی که درنوجوانی داشته است واین درگیری فکر وروح وتشطط خاطرجوان وسردوراهی قرارگرفتن را به خوبی رفیعی درآورده است .
به کارگیری کلمات غیرداستانی بسیاردیده می شد. امروزه درداستان نویسی دیگرازکلمات ثقیلی که بیشتر درمقالات ویا متن های گزارشی استفاده می شود کارگرفته نمی شود مانند گویا ، مگر ، به سویم ؛ لبخند تمسخرآمیزی ؛ و...نویسنده های داستان باید دقت کنند که یک هموزنی درمیان کلمات استفاده شده اشان ایجاد شود نه این که درمیان کلمات عامیانه وشیرین هزاره گری ناگهان یک کلمه ء فارسی ایرانی می آورند که به روایت روان زبانی قصه ضربه می زند.مانند ( لاته ی سرخ ) وبعد ( ته چوب را درمشتش چرخاند) وموارد دیگر.
یابه کارگیری از جملاتی که بازاین ها داستانی با تعریف الان نیست این ها بیشتر به متن های دل نوشته ویا متن های شعرگونه وقطعات ادبی برمی گردد نه درقصه هایی که بااین جملات آغاز می شوند(هرروز که برای چکر بیرون می رفتم ) درکنارش ازاین عبارات استفاده می گردد
( گفتی زمین را بانگاهش می کاود) ( با لحن حزین )(هردویمان با حسرت خندیدیم ) ؛ این عبارات واین مستقیم گویی های فاحش دیگر درادبیات داستانی امروز جایگاه ندارد واین ها می رساند که داستان نویسان ما کم قصه می خوانند وکمتر خودشان را با جدیدترین اتفاقات دنیای داستان آشنا می دهند . نویسنده هایی مانند رفیعی باید به طرف حرفه ای شدن ودقیق نوشتن حرکت کنند چون ادبیات داستان افغانستان با نسل داستان نویس بااستعدادی روبروست که درحال تکان دادن به جهان داستان افغانستان است وچه خوب است که درکنار این اهتمام ازسوی داستان نویسان قدر ما ؛ مدیران انتشارات بخصوص مدیربرجسته ء تاک که خودهم کارشناس وخبره ء داستان است با تشویق وفراخواندن ناشران ونویسندگان ومترجمان داخلی وبخصوص ایرانی با تنظیم قراردادهایی این کتاب های مربوط به داستان نویسی ازهر طیف آن چه خارجی وچه نوشته شده را دراختیار داستان نویسان داخل افغانستان قرار دهدتا با روند تغییر قصه نویسی دردنیا آگاه شوند نمی خواهم منکر قریحه واستعداد نویسندگی بشوم ولی یادگرفتن اصول وتکنیک های داستان نویسی همراه با پشتکار خستگی ناپذیروالبته انبانی پرازاندوخته های حاصل ازمطالعه ء رمان های پرشمار وداستان های تازه با فکرهای بدیع وقلم های هوشمند بستر را برای رشد این ژانر ادبی بیشتر وقدرتمند ترمی گسترد وبه خودم هم به عنوان یک علاقمندبه حوزه ء داستان نویسی تذکر می دهم که درکنار نوشتن داستان ؛درهرشغلی که هستیم ودرهررشته ء تحصیلی یک بار کتاب دستورزبان فارسی را بخوانیم که قطعا تاثیرآن را درنوشته های خودمان خواهیم دید چرا که این جهان داستان است که به زبان یک کشور اعتلا می بخشد وفرهنگ وتمدن را به ملت خود ارمغان می برد صدای داستان فراتراز چیزی است که تصورش را می کنیم خالق داستان ها خالق یک جهان وخالق مکاتب هستند که می توانند سرزمینی را ، سیاستی را متحول کنند پس باید ادبیات داستان را نویسندگان داستان جدی بگیرند چون داستان جدی است.
(( تمام انسان ها غروب خورشید را می بینند اما من هستم که می توانم آن را بنویسم ))
مارسل پروست
چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391
شوک !!!
من ازديروز درشوك حادثه ي انفجاردرهرات هستم ودختري كه دربرابرچشمم روي تخت بخش عاجل جان داد . نفس هاي آخرش را نمي توانم فراموش كنم واينكه دخترپرستاري ازديگرپرسيد : مرد ؟ واو خونسرد جواب داد نه هنوز نمرده است . نفس مي كشد. بعد ازلحظه ي بازپرسيد : مُرد . ديگري جواب داد نميدانم فكركنم زنده است ودخترك روي تخت جان داد وپرستاربلاخره گفت : مرد به گمانم .
یکشنبه بیستم فروردین 1391
داستان پرداز قصه های ناب .
داستان پرداز قصه های ناب
نگاهی به گزینة داستان های کوتاه "پیراهن سیاه با گل های سرخ" اثر عبدالواحد رفیعی
شهرنوش
به باور هنریک ایبسن - آن نابغه کبیر- نگاه نو، کنش کهنه را دگرسان می نماید. تمام آفریده های هنری از سده های پیش تا امروز، به محاکات دنیای بیرونی و ذهنی آفریننده گان آن پرداخته اند؛ ولی نوع نگاه و دریافت ویژه نویسنده با چگونه گفتن است که اثر هنری نو و تازه می آفریند و همینجاست که اثر نه تکرار مکررات بلکه، یک چیز شگرف، نو و لذت آفرین می تواند باشد. سوژه داستان های عبدالواحد رفیعی، همان رویداد های معمول یک جامعه پیش مدرن و روستایی فقیر است که مناسبات ناعادلانه و قصه مشت و درفش را به تصویر می کشد ولی در یک متن دل انگیز که پر از مایه های ادبی است.
رفیعی قصه گوی تمام عیار است؛ قبل از این که به تکنیک و مکتب های ادبی بیندیشد و داستان های خود را بر منبای یک اندیشه و یک ساختار ارائه بدهد، قصه می گوید و این قصه گویی ها چنان جذاب و پیراسته اتفاق می افتند که خود یک مبنای دیگر ایجاد می کنند: یعنی قصه برای قصه. چگونه گفتن رفیعی از سوژه های همیشه گی و مکرر قصه های آدمیان، فقر و نابرابری داستان های ناب بومی را خلق کرده است. مگر ادبیات بیشتر از هر چیز دیگر، به چگونه گفتن اهمیت نمی دهد!
یکی از پرسش هایی مطرح در ادبیات داستانی، اینست که آیا داستان سرایی، قصه گویی محض است یا این که ساختاریست ادبی که در زبان اتفاق می افتد و قصه یی را بازگو می نماید. رفیعی نویسنده تکنیک گرا نیست؛ دست کم میتوان گفت که از ساده ترین تکنیک ها و خط افقی تاریخوار بیشتر استفاده می نماید ولی او قصه گوی عالی است.
پیرنگ داستان های رفیعی، ساده و خطی است؛ زمان در آنها، بیشترینه یک دست و افقی می آید؛ در داستان هایش کمتر آشنایی زدایی نمود می یابد؛ چیز غریب و شگفتی در آنها رخ نمی دهد؛ ولی لذت قصه در آنها به پیمانه بزرگی نهفته است.
داستان های رفیعی با این که زبان استوار داستانی دارند و چگونه گی بیان قصه نیز بخشی از زیبایی آنها را می سازد، از ساده ترین ساختار های ممکن با توجه به عصر مدرن داستان پردازی که در آن تکنیک و ساختار، از اساسات به شمار می آیند، استفاده می کند. هر چند این ساده گرایی از یکسو قدرت قصه گویی رفیعی را بازگو می نماید از سوی دیگر دغدغه یی را برای خواننده جدی ادبیات داستانی ایجاد می نماید که رفیعی چرا توجه بیشتری به تکنیک های مدرن در ساختار و بیان نمی کند. از سوی دیگر عبدالواحد رفیعی باید خاطرات و گزارش های حقوق بشری خویش را از ژانر داستان جدا سازد و مرز میان گزارش، خاطره و داستان را مشخص کند.
رفیعی به گفته امین زواری، نویسنده رنج هاست و از درد و رنج مردم و بی عدالتی و نابرابری می نویسد. با این هم با تمام مایه و بن داستان ها که زاده رنج و بازتابگر بی عدالتی اند، هنر او برای هنر است و هم هنر و ادبیات را در خدمت فضیلت قرار می دهد. ویساریون بلینیسکی نویسنده روس می گویدکه ارائه ایدیولوژی در ادبیات، از زیبایی اثر نمی کاهد؛ ولی چگونه گی بازتاب آن در اثر است که انرژی مثبت تولید می کند و یا هم به آن ایدیولوژی صدمه می رساند. رفیعی نویسنده ایدیولوژی گرا نیست؛ ولی نوع نگاه خاص خود را در حوزه اجتماع و مذهب دارد. رفیعی از معدود داستان نویسان افغانستان است که در مورد جنگ نمی نویسد یا کمتر می نویسد. بدون شک اکثر داستان های او، بازنمود وضعیت پسا جنگ اند ولی او مستقیم وارد میدان جنگ و پیامد های آن نمی شود.
گزینة داستان های کوتاه " پیراهن سیاه با گل های سرخ" جدید ترین کتاب، عبدالواحد رفیعی است، که به تازه گی در شهر کابل چاپ شده و حاوی شش داستان کوتاه است؛ داستان هایی که بر روح آنها قبای روشنفکری سایه نیفگنده است؛ بدون موجب و بی مورد.
داستان "قفس سیمی پدرم" از زبان کودکِ مرد دست فروشی نقل می شود، که تمام سرمایه اش را یک قفس سیمی با وسایل ارزان قیمت می سازد. مردی که در گرما و سرما برای هفته ها از خانه بیرون می شود و در عوض یک مشت آرد و چند قرانی به خانه می آورد. ریتم داستان آرام است و همسان با داستان های سنتی، مقدمه، کشمکش، نقطه اوج و بازگشایی و پایان دارد. این داستان در نوسان میان حال و گذشته است؛ گاهی تصور می شود که بزرگسالی قصه کودکی خود را روایت می کند و گاهی هم این طور می نماید که کودکی در روزگار خویش سخن می گوید. ولی این کنش آگاهانه و از سر به کار گیری تکنیک های داستانی اتفاق نیفتاده سهل انگاری نویسنده را نشان می دهد. احساس کودکانه پسر هنگامی که نمی داند، چه شباهتی میان کندو و خرمن با قفس سیمی پدرش وجود دارد، خیلی طبیعی باتاب یافته است و یا هنگامی که صحنه شستن جنازه - یا شستن باقی مانده بدن او را که جز یک پا نیست-، می نماید ولی گاهی لحن و نتیجه گیری کودک که بایست کودکانه می بود همسان با تلقی یک کهنسال می گردد.
رفیعی در توصیف خیلی ماهر است و چنان همذات پنداری می نماید که انگار خواننده خود همه چیز را با چشم خود می بیند و حس می کند؛ مرگ، گرسنه گی، سرما، فقر را می چشد و زیر تاثیر قرار می گیرد:
" لنگیده لنگیده آمد گوشه ی خانه ایستاد، لحظه یی خانه را دید زد، بعد فقس سیمی اش را در گوشه یی گذاشت و عصایش را کنار قفس به شکل ایستاده به دیوار تکیه داد. دستار کهنه یی به سر بسته بود و شکلک آن از زیر گلو تیر کرده به روی گوشش بسته بود. طوری که نمی شد گوش ها و ریشش را دید. بالاپوش دراز، شبیه به کرتی عسکر ها پوشیده بود که تا سر زانو می رسید و گرداگرد یخن آن با تکه یی باریک پینه دوزی شده شود و پتلون نسواری رنگ پشمی شال برگ به تن داشت که پاچه های آن زیر جوراب شده بود و جوراب در زیر زانو با چوغی دراز گرد پا پیچیده، محکم بسته شده بود. کمر پتلونش را ازار بند چوخی سفید و بلند گره زده بود. پا به پا می کرد کجا بنشیند. مادرکلان به داد او رسید و گفت:"خوش امدید قوم جان بشینید، بشینید شرم نکنید." ص 22
باری آنتوان چخوف گفته بود که، هنگامی که از آدم یا چیزی به صورت غیر مستقیم در متن داستان اشاره می گردد حتما آن آدم یا چیز در متن نقشی دارد که نویسنده از قبل می خواهد تا ذهن خواننده را به چالش بکشد. در داستان "فقس سیمی پدرم" دو رویداد اضافی وجود دارند که افزون بر این که در بازنمایی پیرنگ داستان نقشی ندارند، به آن آسیب می رسانند. نخست، صحنه جمع آوری خرمن و تقسیم آن و دو دیگر ورود مرد مسافر. جاسازی قصه خرمن، زاید است با این که آن دو مشت گندم بخششی به پسرک به که گونی گندم خانه شان می افزاید اشاره یی است به یگانه منبع ثروت و غذای خانواده. بازگویی از مرد مسافر که شبی را در خانه کودک می گذراند، نیز زاید است، یعنی وقتی آن را برداری ساختار و متن آسیب نمی بیند. حالا اگر منظور نویسنده تاکید و بازنمایی تیپ نوعی مردان فقیر منطقه است، بدون این جز تحمیلی هم میتوانست برآورده شود. این بخش، در ذات خود پیرنگ یک قصه دیگر می توانست بود.
گاهی با نتیجه گیری ها، به زیبایی متن آسیب می رسد در حالی که بدون این پاراگراف شعاری هم دقیقا یافته خواننده همین می توانست بود: " مثلی که گرگ و دزد و برفباد همه و همه دست به دست هم داده بودند که اهالی دهکده ها را در این دشت تباه کنند. راهزان لچ می کرد، برف باد می کشت و بعد گرگ ها می خوردند و اهالی تکه ی مانده ی آن را دفن می کردند." ص 35
گاه گاهی در متن این داستان، شعار می دهد "همه ما اسیر روزگاریم" ص 20
"پیراهن سیاه با گل های سرخ" زیباترین داستان این گزینه است. چنان مکمل و جامع است که نمیتوان از آن چیزی برداشت و یا بر آن چیزی افزود. پیرنگ عالی استوار، با همه کوتاهی که سزاوار داستان کوتاه است، بازگو کنندة قصه درازیست که در ذهن خواننده امتداد می یابد. یکی از ویژه گی های داستان های رفیعی اینست که به صورت غیرقابل باوری برای خواننده ایجاد لذت می نمایند. به باور عده زیاد هدف اصلی ادبیات ایجاد لذت است. چنان چه سقراط و ارستو می گفتند: " غایت و هدف فنون ادبی، ایجاد لذت و خویشاوندی است."
داستان زیبایی که در فضای راز آمیز بیان می گردد؛ فضایی که با وجود بیان ریالستیک، یک نوع احساس سورریالستیک را در خواننده بر می انگیزد. شخصیت ها در این داستان خیلی خوب پرورش یافته اند، وصف نمی گردند و طی کنش ها و گفته های شان شناخته می شوند. پیراهن "سیاه با گل های سرخ" بیان یک رابطه عمیق عاطفیست که حس بازرگانی غریزی که در وجود هر انسان است، بر آن غلبه می یابد. حسی که انسان ها را در برابر داد و ستد و سود و ضرر قرار می دهد تا یکی را بر دیگری ترجیح بدهند و سودای سود را در سر بپرورانند. جدال بین عقل و احساس، مرد جوان را می آزارد. نه فراموش کرده است و نه شهامت پذیرش را دارد. ترسو است و خودش می داند به همین دلیل آزار می بیند.
" احساس می کردم درختان مرا شلاق می زنند. می خواستم خود را از حلقه ی دستانش خلاص کنم، مگر او با هر تکان محکمتر خودش را در تنم فرو می کرد. سینه های دست نخورده اش اکنون چسپیده بودند به سینه ام. سینه در سینه در هم غرق شده بودیم. می می خواستم رها شوم، او میخواست گرفتار شود،من در درونم غوغا بود، مگر او در بغلم رو به خواب بود، بناگوش سفیدش رو به چشمانم بود، مثل یخک، مثل یک برش یخک به چشمانم می زد، مرا به یاد دوران مکتب می انداخت، به یاد گپ آخوند که: چه گور ته می کنی پیش ازو.
لاته اش افتاده بود و سرش برهنه شده بود، مو های شانه نخورده اش روی زانوانم ریخته بودند، حلقه حلقه تنیده بودند دور دست و پایم را زنجیز کده بود. دستم را دور گردنش حلقه کرده بودم. با مهربانی گفتم: ایلا کو." ص 57
تعلیق ذهنیی که در این داستان ایجاد می گردد، سبب می شود که خواننده تا نیمه داستان متوجه نشود که فاجعه در کجاست و هنگامی که در می یابد، به شدت تکان می خورد. ساختار فزیکی این داستان با این که افقی است اما با فلاش بک هایی که در دیالوگ ها نمود یافته اند، دینامیک ذهنی تولید می کند که خواننده گاه به گذشته و گاه به حال سیر می کند.
دیالوگ های این داستان که با گویش هزاره گی نبشته شده اند، خوانش را برای خواننده غیر هزاره دشوار می سازد. "سورنمای"، " کور الگگ"، "کته پای"، "ریزه پای" و یا اصطلاحاتی این چنینی. به گونه مثال دریافت معنای جمله هایی چون " خوبه او وقت تو او رَ کوتل کو او گاو رَ بورین سر ریشقه" ص 61 واقعا دشوار است. (1)
بدین گونه داستان های رفیعی که بیشترینه با گویش هزاره گی نبشته شده اند، از پوشش گسترده مخاطبان برخوردار نمی گردند. نویسش با گویش، با این که حس همذات پنداری خواننده گان را به شدت تحریک می نماید از جانب دیگر آسیبی به زبان معیار است. گاهی هم رفیعی زبان گفتار و نبشتار را ماهرانه با هم می آمیزد طوری که نه از ثقلت زیاد لهجه به خواننده گانی که به گویش هزاره گی آشنایی ندارند، آسیبی می رسد و نه هم طبیعی بودن خویش را از دست می دهد.
مشکل بزرگ رفیعی در بیشتر داستان هایش نزدیک شدن بیش از حد به زبان گزارش است. شاید این بیشتر ارتباط بگیرد به شغل رفیعی که گزارشگر حقوق بشر است. شماری از داستان های رفیعی نمایه یک گزارش حقوق بشری اند، تا داستان محض و نغز. به گونه مثال "عریضه ی باطله" با این که می توانست سوژه خوبی برای یک داستان کوتاه باشد، اما لحن گزارشی و ساختار گزارشی دارد. متنی که میان زبان گزارشی و زبان داستانی آونگ مانده است، خواننده را به این باور می رساند که نویسنده تجربه کاری خویش را با زبان داستانی تعریف می کند. ساختار داستان، معمولی و پیش افتاده است حالا اگر از آن کسی دیگری می بود، احتمالا آن را می توانست خوب توصیف کرد، ولی چون از آفریننده داستانی چون "اشار" است، یک کار خوب خوانده نمی شود. (2)
"یک روز با خلیفه مامور!" داستان گزارش گونه دیگریست و یا به نحوی خاطره نویسی است تا جایی که خواننده را به صرافت می اندازد تا جستجو نماید مگر اگر در پیشانی داستان یا جای دیگری، نویسنده اشاره نموده باشد که صرفا به بازگویی یک خاطره پرداخته است. مگر خاطره پردازی را میتوان داستان نامید؟ در مواردی شاید. اما مرزی میان خاطره نگاری و داستان پردازی وجود دارد که برای داستان نویسان کاملا مشخص است که در کجای آن ناکجا اندازه نگه دارند.
داستان "تابوت" نیز از داستان های زیبا و کم عیب این مجموعه است که پیرنگ آن با دقت پرداخته شده است. داستان که از زبان یک کودک بیان می شود، در یک ریتم آرام از یک صبح زیبا آغاز می گردد که با مهربانی های افراطی مادر همراه است؛ مهربانی ناگهانیی که کودک را مشکوک می سازد که روز با همه گرمی و مهربانی و صفای آن، چیزی متفاوتی دارد که اصلا خوب نیست. داستان با همین ریتم ادامه می یابد و خواننده را نگران واکنش نهایی کودک می سازد. ناخودآگاه کودک، او را به این نتیجه گیری می رساند که موتر والگایی که مادرش را در آن می نشانند، همسان با رنگ تختی است که پدرش را در آن گذاشته برده بودند و گل های گردن مادر همرنگ با گل هاییست که در تخت پدر بسته بودند؛ مترادف از دست دادن.
لحن داستان، با این که متعادل به سن راوی گزیده شده است ولی در جاهایی کودک مثل یک بزرگ سال می تواند نتیجه گیری نماید که خانه بعد از رفتن مادرش "ساکت و تاریک مثل گور" شده است. یا وقتی که مادر کلچه یی را که مادربزرگ برایش داده تا بخورد و گویا شیرین کام از خانه بیرون شود، به او می دهد فورا به این صرافت می افتد که " شاید می خواست شیرین کام شوم". و این چنین یک بار بی هنگام، به دنیای بزرگسالان و نتیجه گیری های ذهنی آنان وارد می شود.
داستان " سکه های یک پنی" می توانست خیلی بهتر از آن چه نموده است، طرح گردد. نویسنده به جای نثر توصیفی داستانی، که خیلی هم در پرداخت آن هنر دارد، از نثر گزارشی استفاده کرده است:
" جورج اهل امریکا یا شاید انگلیس بود و آمده بود برای اعمار مجدد افغانستان کار کند. علاقه مندی زیادی به آثار تاریخی و عتیقه کشور های جهان سوم، خصوصا آسیای میانه داشت. به همین دلیل در افغانستان نیز بیشتر سیر و سفرش در قریه ها و ولسوالی های دورافتاده بود و حشر و نشر بیشتری با ساکنین قریه ها داشت." ص 113
داستان از زبان دانای کل روایت می گردد؛ اما رد پای داوری در چند گوشه آن دیده می شود؛ به گونه مثال هنگامی که کودک نسبت به جورج که موهای سرخ و هیکل بزرگ دارد، حس " نفرت" می نماید. حس " ترس" چیز شگفتی نیست اما دریافت " حس نفرت" کودک نسبت به این خارجی درشت هیکل حتا از زبان دانای کل زیاد مقبول نمی نماید.
از سوی دیگر این داستان،شعار سیاسی- اجتماعیی را ارائه می دهد که نویسنده از روی عمد، بر متن داستان تحمیل کرده است، تا این پیام را برساند که خارجی ها نه برای کمک که بل برای تحقق اهداف خود شان آمده اند و پول های خود را نیز با نیرنگ دوباره اعاده می کنند.
چاپ این کتاب خوب را برای رفیعی و خانوادة داستان افغانستان تبریک می گویم.
رویکرد:
پیراهن سرخ با گل های سیاه. عبدالواحد رفیعی. کابل: انتشارات تاک، بهار 1391 هجری خورشیدی.
یادداشت:
1. " خوب است. پس تو او را به دنبال خود بکشان. او گاو را. بروید سر ریشقه زار" در مورد بعضی اصطلاحات مصطلحات و به ویژه معنای همین جمله آقای رفیعی کمکم کرد.
2. دیدگاه های من در مورد رفیعی، تنها به همین گزینه بر نمی گردد؛ من در سطر های بالا در مجموع به طرز بیان و داستان پردازی رفیعی پرداخته ام؛ اگر فرصتی به دست آمد، به صورت مشخص در مورد گزینه داستانی "آشار" نیز خواهم نوشت.
3. من از خواننده گان وبلاگ رفیعی استم؛ خاطره ها و گزارش ها و روزانه نویسی های او را دوست دارم؛ گاهی حتا بیشتر از داستان هایش ؛ولی هنگامی که بحث ادبیات داستانی در میان است، میان گزارش نویسی، خاطره نویسی و روزانه نویسی تفاوت قایل می شوم.
4. نقل قول های این کتاب بر منبای نسخه پی دی اف ارائه شده اند.
جمعه هجدهم فروردین 1391
کتاب فروشی عرفان درکابل !
علاقهمندان عزیز می توانند از همین اکنون کتاب " پیراهن سیاه با گل های سرخ " را ازکتاب فروشی عرفان درکابل تهیه کنند .
به زودی درمزار وهرات نیز توزیع میگردد .
چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391
بچه یتیم نافشه خودش می برد !!!
پيراهن سياه با گلهاي سرخ
مي گويند بچه يتيم نافش را خودش مي بره . اين قضيه قصه ي كساني است كه درافغانستان به نحوي با فرهنگ وهنروخصوصا با نوشتن سروكاردارند .مجبوريم خودمان ازخودمان تعريف وتبليغ كنيم . قصه ازاين قراراست كه تازگی ما به قول كاكه تيغون "با كتاب" شده ايم . مجموعه داستان " پيراهن سياه با گل هاي سرخ " امروزصبا که به گفته این نطاق طیاره آریانا "مع الخیر" به پیشخوان کتاب فروشی ها برآيد .
اين هم طرح روي جلدش :
دراين لحظه يادم ازملا نصرالدين امد (اگرمرده است خدا بيامرزد ، اگرزنده است انشاالله هزارسال عمركند ) . ميگويند ؛ ملا نصرالدین یک روز دربیابان حالش به هم خورد فکرکرد مرده ، روی زمین درازکشید ومنتظرماند تا دوستانش بیایند وجنازه اش را ببرند . اما هرچی انتظارکشید کسی به سراغش نیامد . ازجا بلند شد بخانه اش رفت وبه زنش گفت : من مرده ام ودرفلان جا افتاده ام ، اگرتا شب نیایید جنازه ام را نبرید گرگ ها جسدم را میخورند . بعد ازگفتن این حرف ها دوباره رفت دربیابان سرجایش خوابید .
زن ملا شروع به گریه و زاری کرد ورفت پیش همسایه ها وبا التماس گفت : شوهرم مرده وجسد اش دربیابان مانده ممکن گرگ بخورد .
همسایه ها پرسیدند : چی کسی آمد خبرمردنش را آورد ؟
زنِ ملا جواب داد : بیچاره شوهر غریبِ من کسی را نداره که بیاید خبرمرگش را بدهد . خودش آمد خبرداد که مرده ودربیابان افتاده است .
وضع نویسندگان وهنرمندان درکشورما چیزی شبیه به همین ماجرای ملانصرالدین است . ما مجبوریم خبرمرگمان را خودمان بدهیم . اولا كه نويسنده ونويسندگي دركشورما ارزش خبري ندارد . ثانيا انتشاركتاب دراين كشورارزش خبردادن ندارد . بدين لحاظ نویسنده ها مجبورند خودشان ازخودشان تبلیغ کنند ، خبرانتشارکتابش را جیغ زنند ، التماس کنند تا بلكه خلق الله کتاب را بخوانند وبدتراینکه کتاب را با هزارمنت وقیمت چاپ مي کنند و رایگان پخش مي کنند .
اما اين تنها وضعیت نویسندگان کشورما دراین دوره نیست . بلکه سرگذشت خیلی ازنویسندگان بزرگ دنیا بوده است البته درصد وصدوپنجاه سال پیش. برای تسکین دل خودمان وجمیع نویسندگان گرامی،بخشی ازسرگذشت يك نويسنده ايراني را میخوانیم :
احمد محمود به سال 1333 اولین داستانش را با نام«صُب میشه» مینویسد که در یکی از مجلههای پرتیراژ آن زمان به چاپ میرسد و بعد از آن دو مجموعه داستان کوتاه با نامهای«مول» و «بیهودگی» درشمارگان هر یک پانصد نسخه را با هزینة شخصی و قرض از دوستان چاپ میکند. «دریا هنوز آرام است» را گوتنبرگ در سههزار نسخه درمیآورد که، چون روی دست ناشر باد میکند، ناشر آن را به عنوان جایزه به خریداران کتاب میدهد؛ بدین صورت که هر خریداری که یک کیلو! کتاب میخریده یک«دریا هنوز آرام است» جایزه میگرفته. سومین کتابش را، با نام«بیهودگی»، دوست ناشر اهوازیاش در پانصد نسخه درمیآورد که یکی از کتابفروشیهای اهواز با سفتة یکساله به هشتصد تومان تمامش را جیرینگی میخرد و تعدادی از آن را میفروشد و تعدادی را برای نشر«امیرکبیر» به تهران میفرستد که امیرکبیر آن را با یادداشتِ«لطفاً کتابهای متفرقه نفرستید» بازپس میفرستد.
برای اینکه دل مان بیشترتسکین یابد ، سرگذشت یک نویسنده امریکایی را درصدوپنجاه سال پیش نقل می کنیم . به این علت که ما فعلا درشرايط فرهنگي ی به سرمي بريم كه امريكا درصد وپنجاه سال پيش درآن وضعیت به سرمی برده است . به سرگذشت يك نويسنده امريكايي به نام ادگارآلن پو توجه كنيد :
"ادگارآلن پواز چهارده سالگی شاعری میکرده و حتی به تشویق دوستش در همان هجده سالگی دست به انتشار کتاب شعر کوچک و کمحجمی به نام«تیمور لنگ و دیگر اشعار» میزند که تنها چند جلدِ آن به سختی فروش میرود. ولی ادگار از پا نمینشیند و دو سال بعد کتاب دیگری با نام«الاعراف، تیمور لنگ و دیگر اشعار» به بازار میفرستد. این کتاب در واقع تجدید نظرشده و بسط یافتة کتاب اول است و همچنان مورد توجه و خرید قرار نمیگیرد. گرچه شانس میآورد و با قرار گرفتن در ردة«کتاب شعرهای بد» لااقل دیده و مطرح میشود.
ادگارآلن پو درسال 1831 در نیویورک زندگی می کرد و جزفروش کتاب ممر درآمد دیگری نداشت، می توان گفت او اولین نویسندة حرفهای ی امریکایی است. امروزه بیشتر نویسندگان امریکایی حرفهای هستند ولی در زمان آلن پو نویسندگی شغل دوم و فرعی بود و نویسندگان از شغلهای دیگری نان میخوردند. چاپ جدیدی از اشعارش را با عنوان«صرفاً اشعار» منتشر می کند که باز هم پولی برایش به ارمغان نمیآورد"
این هم همین اکنون یادم آمد و فکرمی کنم گفتنی است که صادق هدایت درپشت جلد کتاب سه قطره خون نوشته بود : به قیمت سه ریال رایگان توزیع گردد . ودرادامه نوشته شده بود : با کمک نفقه اوقاف جیب مبارک . یا همچین چیزی که عبارت دقیقش یادم نیست . منظوراین است که ازپول تو جیبی اش این کتاب را چاب کرده بود .
یکشنبه سیزدهم فروردین 1391
چشم سفید !!!
خانه ي بدترازجهنم !
روبه رويم نشسته تيزنگاه مي كند . همه حركات ام را زيرنظردارد . باهوش وزرنگ به نظرمي آيد . ازآن دخترايي است كه اگربه جاي من كدام آخند وملايي اورا اينگونه مي ديد حتما مي گفت : مصداق كامل ازيك دخترچشم سفيد .
مي پرسم : نام ؟
....
نام پدر؟
.....
چند ساله اي ؟
ميگويد : 15 ساله
كي ازخانه فرار كردي ؟
مي گويد : دوشب ميشه .
يك لحظه حس بزرگوارانه ي به خود ميگيرم رو به او كرده درجايگاه يك منبري شروع مي كنم به نصحيت . كاري كه ازشنيدن آن خصوصا نفرت عجيبي دارم . ميگويم : خيلي سادگي كردي دخترجان . هيچ جايي خانه آدم نميشه ، حتي اگه خانه جهنم هم باشه بازهم بهتره .
محكم حرفم را قطع مي كند ومي گويد : خانه ما بدترازجهنمه .
مي گويم : مي فامي كه فرارازمنزل جرمه اگه گيرپوليس بيفتي چي ميشه ؟
ميگه : چي ميشه ؟
ميگويم : مي برندت زندان ، بنديت مي كنند .به شفاخانه مي برندت هزارتا رسوايي ديگه .
خيلي خونسرد جواب مي دهد : بهتر . .
با تعجب مي گويم : يعني بندي شوي برايت فرقي نمي كند ؟
با اعتماد كامل مي گويد : ازخانه كه بهتره .
ميگويم : يعني محبس بهترازخانه است ؟
مثلي كه عصباني شود سرم ، با قهرمي گويد : توكه نمي فهمي خانه ما چي حاله . اگه مي فهميدي اي گپه نمي زدي .
ديگه سوالي به ذهنم نمي رسد ، ميگويم پس بهتره بروي شيلتر....




